تبلیغات
AVS video converter
درود,
من اين نرمافزار را از همين سايت پياده كردم ولي" پچ" مربوطه عمل نميكنه و نرمافزار پيام ميده كه nonactivate هست.
پس مثل اينكه يك لايسنسي كدي چيزي ميخواد.
:(
AVS video converter
AVS video converter
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
رمان تقدير(1)
آرام بود وخجالتي … سكوت وسكوت وسكوت شده بود علني ترين صفت وجوديش . شايد به همين دليل نميتوانست سريع با افراد رابطه برقرار كند. به
ياد نداشت حتي براي يكبار هم كه شده او آغاز كننده ي يك رابطه باشد , اما
بعد از مدتي دوستي كردن تازه افراد متوجه ميشدند اين انسان آرام و متواضع
چقدر دوست داشتني است . به حق او يك دوست واقعي بود و هست و
حالا كه چند روزي تا آمدن رتبه هاي كنكور بيشتر نمانده بود , مادر به جاي
اينكه دعا كند زحمات دختر باهوشش به نتيجه برسد ؛ دعا ميكرد با بهترين
دوستش ، فاطمه ، در يك دانشگاه قبول شوند . بعلاوه در شهر كوچكشان فقط
دانشگاه آزاد وجود داشت و مادر دلش ميخواست تك فرزندش فرزانه بعد از اين
همه سال درس خواندن با قبولي در يك دانشگاه خوب به بار نشستن زحماتش
راببيند . توقع زيادي نبود ؛ مادر فرهنگي
فرزانه به سختي و به تنهايي تك يادگار شوهر از دست رفته اش را بزرگ كرده
بود؛ به اصطلاح هم پدر دخترك بود هم مادرش .... اگر
فرزانه در شهر ديگري قبول ميشد مادر نميتوانست همراهيش كند چرا كه پدر و
مادر پير خودش به كمك و حضورش نياز داشتند پس مادر حق داشت بخواهد دخترش حد
اقل دوستي در شهر غريب داشته باشد... مادر ؛ بيخبر از تقدير رقم زده شده در حال راز و نياز به درگاه بي نياز بود كه صداي تلفن بلند شد . مادر: دخترم فرزانه چرا جواب تلفن رو نميدي ؟ ناگهان مادر يادش آمد فرزانه چند قرص خورده و خوابيده است پس بلند شد و تلفن راجواب داد. مادر : سلام بفرمائيد صداي پشت خط : سلام خانم منزل آقاي شايسته ؟ مادر : بله بفرمائيد . صداي
پشت خط : من از سازمان سنجش مزاحمتون شدم تبريك ميگم خانم فرزند شما رتبه ي
اول كنكور رياضي و فيزيك شدن . آماده باشيد چون شب اعلام نتايج براي
مصاحبه خدمتتون ميرسن .بعلاوه ما براي بچه هاي تك رقمي يك مراسم معرفي رشته
هاي نوين داريم ميخواستم ازتون دعوت كنم تشريف بياريد تهران . مادر ماتش برده بود رتبه ي يك !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صداي پشت خط : الو خانم خوبيد ؟ گوشي هنوز دستتونه ؟! مادر درحالي كه صدايش ميلرزيد گفت :بله خانم بله متوجه شدم ؛ اگه بدونيد چه حالي دارم ..... صداي
پشت خط : حق داريد خانم ؛ حق داريد .خدا فرزند تون رو حفظ كنه برا خودتون و
مملكت. حضور اينا تو فاميل هم افتخار بزرگيه چه برسه به شما كه مادرش
هستيد ... گفتم بازم ميگم خدمتتون ؛ لطف كنيد آماده ي حضور خبرنگاران براي مصاحبه باشيد. مادر : راستش دختر من خيلي خجالتيه نميشه معافش كنيد ؟ صدا
: چه حرفيه خانم 2 ميليون آدم يا حتي بيشتر مايلن دخترتون روببينن ! در هر
حال وظيفه ي ما بود كه اعلام كنيم چون از صدا وسيما اساميه رتبه هاي 1 رو
خواستند ؛ گفتيم آماده باشيد . مادر : لطف كرديد. راستي اين معرفي رشته هاكه گفتيد چي بود ؟ صدا
: ببنيد خانم؛ دوشنبه ي آينده چندتا از بزرگترين دانشگاه هاي كشور اين
مراسم رو براي معرفي رشته هايي مثل نانو تكنولوژي و بيوتكنولوژي براي رتبه
هاي يك تا 9 بر گزار كردن , البته نامه اش ميرسه خدمتتون طي امروز وفردا؛
ديگه مزاحمتون نباشم خدانگهدار. مادر : هميشه خوش خبر باشيد ؛خدانگهدار . مادر هنوز باور نميكرد ! چه طور بايدبه فرزانه ميگفت ؟! خودش هم نفهميد چه طور شماره ي علي، برادرش را كه رابطه ي فوق العاده اي با فرزانه داشت گرفت. علي يك دانشجوي تخصص قلب در دانشگاه علوم پزشكي تهران بود. آوردن خوب در فاميلشان بي سابقه نبود اما يك !!!!!!!!!!!! واقعا يك چيز ديگر بود ! مادرفرزانه : سلام علي جان علي : به به هانيه خانم سلام احوال خواهر گلم چه طوره ؟ مادر فرزانه : علي كي امتحاناتت تموم ميشه؟ ! علي : تموم شدن امروز . مگه اتفاقي افتاده ؟ مادر : اتفاق نه چيزي نشده فقط اگه ميتوني بيا و ناگهان شروع به گريستن كرد!!! علي كه هرگز خواهر صبورش را اينطور نديده بود ؛ حتي فكر هم نميكرد اين اشك اشك شوق باشد. به فرودگاه رفت ، شانس آورد يك جا در فرست كلس خالي شده بود . پس راهي شد و قبل از اينكه استرس فرزانه بر قرص هاي خوابي كه خورده بود غلبه كند خود را به شهرشان و سپس خانه ي خواهر رساند. علي چند بار زنگ در را زد تا بالاخره در گشوده شد. علي : سلام هانيه، مامان و بابا كه چيزشون نشده ؟ هانيه از ديدن چهره ي برآشفته ي علي خنده اش گرفت اما به روي خود نياورد وگفت :نه بابا! علي : پس؟!! نكنه فرزانه ... هانيه : بله دسته گل به آب داده! اونم چه دسته گلي .... علي : فرزانه ?!! اون اصلا ميدونه دسته گل چيه ؟ علي كمي فكر كرد و ادامه داد : ببين هانيه هر دختري تو اين سن ممكنه دل به يك غير همجنس بده ولي مطمئن باش فرزانه عاقل تر از اونه كه ... هانيه : دختر من !!!!!!!! نه خير علي آقا دختر من از اين كار ها نميكنه ! هانيه
يك زن مذهبي به تمام معنا بود ، نه اينكه خشكه مقدس باشد . نه! امابا اين
روابط مشكل داشت ؛ مخصوصا براي فرزانه اش. البته مطمئن بود دخترك مظلومش
اگر بخواهد هم توانايي برقراري همچين ارتباطي را ندارد ، او اگر با همجنسان
خود ارتباط برقرار ميكرد شاهكار بود ! مادر حسابي دختركش را دست كم گرفته
بود . علي : پس چي ؟ ميگي تا سكته ام ندادي؟ هانيه شوخي اش گرفته بود . بعد از مرگ فرهاد ، همسرش ، اين اولين بار بود كه از اعماق وجود احساس شادي ميكرد ... هانيه : سكته !!!!!!! متخصص قلبو سكته !! راست ميگن انگار كوزه گر از كوزه ي شكسته آب ميخوره ها!!؟ و خنديد ... علي : شانس ما رو تو رو خدا ! خانم شوخيشون گرفته !!! فرزانه : پس سعي كن نميري !!! از سنجش زنگ زدن و گفتن فرزانه ي من .... علي : فرزانه ي تو ؟ هانيه : شده رتبه ي يك! علي فرياد زد : چي ؟!!!!!!!!!!!صداي فرياد علي باعث شد فرزانه از خواب بپرد.
دخترك جوان اول باور نكرد صداي دائي محبوبش است، تا بلند شد
و به حياط پر از دار و درختشان آمد مادر همه ي جريان تماس تلفني را گفته
بود .
فرزانه : واااااااااااي دائي علي كي اومدي !؟
علي و هانيه يك طور عجيب دخترك نظاره ميكردند .
فرزانه : چيه من شاخ بالاي سرم سبز شده ؟
هانيه :نه گلم يك لحظه بيا بشين اينجا .
بيچاره فرزانه ! فكر كرد باز احمد پا براي خاستگاري پيش گذاشته ، پس با بي ميلي نشست.
مادر آرام آرام بود و داشت به گل هايي كه با فرزانه درون باغچه كاشته بودند
، نگاه ميكرد . زير لب گفت : فرزانه دخترم تو واقعا مايه ي سر فرازيه مني!
فرزانه غرق در لذت بود ، مادرش كه هيشه او را عاشقانه دوست ميداشت و شاديش شادي او بود اينك شاد بود .
علي آن شب تمام ماجرا را از سير تاپياز براي دختر خواهرش گفت و دخترك آنشب و روزهاي بعد احساسات ضد ونقيضي را استشمام كرد ...
از يك طرف بهترين رشته ها و از سمت ديگر جدايي از مادرش دوستانش شهرش و ...
حتي احساس ميكرد ، دلش براي باغچه يشان هم تنگ خواهد شد!!! تنها دلخوشيش دائيش بود و بس ! حضور علي در تهران نعمت بود نعمتي بزرگ !
بعد
از مصاحبه و اعلام نتايج تبريك ها بود كه از در و ديوار ميباريد . بيچاره
احمد پسر همسايه برايش يك قران هديه آورد برايش آرزوي خوشبختي كرد و رفت .
فرزانه براي اولين بار نسبت به اين مرد احساس پيدا كرده بود ، البته نه عشق بلكه يك حس دلسوزي عميق ...
گذر روزها و روزها و روزها ... سفر به تهران
شركت در سمينار به اصطلاح نخبه ها كه حتي شنيدنش فرزانه را به خنده مي انداخت ، ن خ ب ه !!!!!!
و بالاخره فرزانه تحت تاثير قرار گرفت و نانو تكنولوژي تبديل شد به رشته ي رويايي اش !
نانو سفري بود به ريزترين ذرات يك ماده كه خواص كل راداشت ؛ مولكول ها .
چون وضع خانه ها در تهران به هيچ عنوان خوب نبود ؛ قرار شد دخترك بعد از تعطيلات به خوابگاه برود ...
روزهاي خوش تابستان زود سپري شد . مثل همه ي روزهاي خوش ديگر ...
وكم كم زمان جدايي فرا رسيد .
مادر دختركش را به دست تقدير ميسپرد . مگر چاره اي جز اين هم داشت ؟
روز خداحافظي با وجود اينكه علي تمام سعيش را براي عوض كردن فضا كرده بود ؛
اما فاطمه بهترين دوستش ، كه قرار بود در مركز استان مهندسي كامپيوتر
بخواند و اين را مديون كمك هاي هميشگي فرزانه بود ، و هانيه وفرزانه گريسته
بودند ...
فرزانه تمام سعيش را كرد تابتواند بين بيم واميد به اميد دل ببندد .
و آينده ي نامعلوم را شاد و زيبا ببيند !اما فكر اينكه چه طور با بچه هاي هم اتاقي رابطه برقرار كند داشت ديوانه اش ميكرد .
شب هنگام بود كه به تهران رسيده بودند .
تهران مثل يك نگين ميدرخشيد ، اما اين تنها تصويري نبود كه در انتظار فرزانه بود .
تا
چشم كار ميكرد چراغ ! و هر چراغ نشان از يك خانه ! و هر خانه را اگر نماد 3
نفر هم بگيريم اين همه انسان ! اين هه عقيده! اين همه تقدير ...
كه ميدانست ؟ شايد امروز روز ازدواج يك نفر بود ، شايد هم روز طلاق كسي ديگر !تولد يكي و مرگ يكي ديگر ! خيلي پيچيده بود !
در
اين شهر بزرگ انسان ها براي هم وقت نداشتند ! شايد يك خواهر و برادر سالي
يكبار بيشتر هم را نميديدند اما عجيب بود ، اين انسان ها در دنياي مجازي
خيلي گرم از هم استقبال ميكردند !!!!
چاره
اي نبود ، دائي علي بايد فرزانه را به خوابگاه ميرساند و خود به بيمارستان
ميرفت . شب كاريهايش به عنوان يك رزيدنت قلب وعروق ، شروع شده بود.
حالا فرزانه مانده بود و يك دنيا دلواپسي !
آرام در زد و وارد اتاق مسئول خوابگاه شد .
خوابگاه هنوز در حال تعميرات بود ، قبلا اتاقي را در كوي فاطميه ( يكي از خوابگاه هاي دانشگاه تهران ) گرفته بود .
فرزانه : سلام !
خانم فرجام : سلام دخترم !
فرزانه : من فرزانه شايسته هستم !
زن لبخند زد : مي شناسمت دخترم ، تو تلوزيون ديدمت ! تو واقعا مايه افتخاري گلم!
فرزانه از اينكه اين زن آنقدر مهربان است ، خيلي خوش حال شد .
لحن زن خيلي دوست داشتني بود .يك زن حدودا 39 – 40 ساله ي بلند قد با چشماني بسيار جذاب و يك لبخند منحصر به فرد دوست داشتني ....
فرزانه : خانم فرجام هم اتاقيام اومدن ؟
خانم فرجام : نه فرزان جون !ببينم ميتونم اينطور صدات كنم ؟
فرزانه : بله حتما !
خانم فرجام : ميشه منو ترنم صدا كني ؟
فرزانه : چه اسم قشنگي ! ترنم چشم !
ترنم
و فرزانه در حال گفت وگو بودند كه ناگهان صداي زنگ در آمد ترنم برخواست و
جواب آيفون را داد : بله! كوفت ! چي چي ؟! باز زده به سرت حامد ! بيا تو
ببينم چي ميگي ؟
و رو به فرزانه گفت : پسرمه !
يك پسر خوش پوش با چشماني كپي ترنم وارد شد . حدودا 25 ساله وگفت :
How are you mama ?
ترنم : خدا يا شكرت كه اين پسر ما عقل درستي نداره ! هوا موا من حاليم نيست ! به زبون آدميزاد !حرف بزن ببينم چي ميگي ؟
پسر باخنده گفت : nothing important
ترنم :حامد ميزنمتا !
حامد: من چاكر مامان جونمم هستم .
ترنم : چي چي جونم ؟
حامد : آهاخانم فرجام ! و نيشخندي زد .
ترنم د رحاليكه كيفش را برداشت تا به سمت پسرش پرت كند گفت : چي چي ؟
حامد : بابا نزن ترنم جووووووووووووووون خوفه ؟
ترنم رو به فرزانه گفت : ميدونه من دوست دارم ترنم صدام كنه اذيتم ميكنه !
حامد كه تازه متوجه حضور فرزانه شده بود ، چند لحظه فرزانه بر انداز كرد و سلام كرد .
سپس مشغول ور رفتن با موبايلش شد ....
ترنم :فرزانه شام خوردي ؟
فرزانه : راستش ...
ترنم : آخ جون ميريم فست فود سروش دوست حامد !
ونگاهي به حامد انداخت ...
حامد : من ميرم تو ماشين منتظرم !
مادر براي اولين بار بود كه ميديد پسرش دختري را با مهر نگاه ميكند.
فرزانه هيچ نگفت .
اماترنم رو به حامد گفت : حامد ! فرزانه رو كمك نميكني وسايلشو بالا ببره ؟
برعكس هميشه پسر جوان بي هيچ اعتراضي دو تا از ساك ها را برداشت و شروع به بالا رفتن از پله ها كرد !
ترنم همان شب متوجه شد ،پسرش در دام افتاده است !
پسر بيخيال و زيبايش كه تمام دختر هاي خوابگاه عاشقش بودند ....
ناگهان وسط پله ها در يكي از چمدان ها باز شد و محتوايش كه كلش كتاب بود روي زمين پخش شد....
حامد : واااااااااااااااي چه قدر كتاب !!!!!!!!
فرزانه با خجالت زير لب گفت : فكر كردم ميخواين بگين واي ريختمشون!
حامد با شيطنت گفت : دوست داري اينو بگم ؟
فرزانه هيچ نگفت يعني حامد مهلت نداد!!!!!!!
چون ناگهان فرياد زد: وووووووويييييييي! بار هستي ميلان كوندرا ميتونم قرض بگيرمش ؟
برق
چشمان حامد باعث شد فرزانه مخالفتي نكند هرچند حامد منتظر اجازه ي فرزانه
هم نمانده بود ! و كتاب را در آغوش گرفته و داشت ميرفت ! اصلا انگار يادش
رفته بود
آمده تا اثاث فرزانه را بالا ببرد !
فرزانه كلافه شروع به بالا بردن وسايلش كرد كه آقا باز فيلشان ياد هندوستان كرد !!!! و به سمت فرزانه تقريبا حمله ور شدند !
فرزانه وقتي به خود آمد كه كتاب در دستش بود و حامد داشت تمام وسايل را بالا ميبرد !
فرزانه به عمر همچين آدم عجيبي نديده بود !
آنقدر حامد وترنم سر به سر هم گذاشتند كه فرزانه ي مظلوم
آنشب داشت از خنده ميمرد بيچاره مادر چه قدر ناراحت بود كه نكند به دخترش
سخت بگزرد !
ترنم شب را پيش فرزانه ماند ، تا دخترك از تنهايي نترسد و راحت بخوابد! اما
فرزانه از استرس فردا ، روز اول كلاس ها ، نمي دانست چه كند.
هرچند زمان ثبت نام با محيط دانشگاه آشنا شده بود ،اما ...
چند بار تا صبح بلند شد و ساعت را چك كرد تا نكند دير برسد !!!!!!!!!!
صبح ترنم هر جور بود صبحانه را به خوردش داد !
ترنم مثل يك مادر برايش دلسوزي ميكرد .
هر جور بود راهي شد ....
سرويس ها به قطار جلوي درب خوابگاه ايستاده بودند ، هرچند خيلي نو نبودند
ولي خوب شنيده بود خوب سرويس دهي ميكنند. از خوابگاه به پرديس مركزي (
انقلاب ) و سر راه از جلوي تمام دانشكده ها ي دانشگاه اعم از فني هاي بالا
و تربيت بدني ، زبانهاي خارجي ، فيزيك ، مديريت ، اقتصاد ، علوم اجتماعي
يا به قول بچه هاي دانشگاه پرديس دو عبور ميكرد .
ايستگاه سرويسها جنب درب شرقي دانشگاهش بود ، بچه ها يكي يكي پياده شدند تا نوبت به فرزانه رسيد .
فرزانه نميدانست چرا؟ اما خيلي دلش ميخواست از درب جنوبي از زير سر در معروف وارد شود ...
پس قدم زنان خود را به آنجا رساند ؛ با افتخار كارت دانشجويي موقتش را نشان
داد و وارد شد ! باور نمي كرد اين همه راه باشد ، حسابي از هوسي كه كرده
بود پشيمان بود ! اما چاره اي نبود.
وقتي به دانشكده ي فني رسيد ؛ واقعا نا نداشت و نميدانست تكليفش چيست ؟
واز كجا بايد بداند كلاس رياضي يك فني مهندسي ،كه درس ساعت 8-10 اش بود
كجا تشكيل ميشود ؟! دو دختر با ظاهر هاي عجيب متوجه كلافگيش شدند و او را
راهنمايي كردند ، كه روي مكان كلاس ها زده شده است !
كلاس اول تازه تمام شده بود كه فرزانه باز آن دو دختر را ديد ، كه پشت سرش بودند .
يكي از آنان جلو آمد وگفت : سلام دوباره ! اسم من مژگانه ، من با دوستم شرط بستم تو رتبه يكه هستي ؟ مگه نه ؟!
فرزانه با خجالت تصديق كرد و آن دو دختر از اين همه تواضع او حسابي كيفور
شدند ! دانشجوي معماري بودند و البته درس هاي عمومي مهندسي در فني پرديس
مركزي برقرار بود ، پس در چند كلاس هم كلاسي فرزانه بودند .
در حال حرف زدن بودند كه ناگهان شادي دختر ديگر رو به مژگان گفت : اون جا رو !!!! جناب خوشتيپ اينجا چه كار ميكنن يعني ؟!!
مژگان : داره دنبال كسي ميگرده انگار !
و رو به فرزانه ادامه داد :المپيادي بوده مثل تو داره نانو تكنولوژي ميخونه
البته ارشد ! چشم همه دنبالشه ولي آقا به احدي محل نميده !!!
فرزانه آنقدر ساده بود كه به وضوح برگشت و به پسرك نگاه كرد اين كه حامد بود!!
حامد هم فرزانه راديد و انگار يافت آنچه را كه دنبالش بود .
حامد : سلام خانما !
و رو به فرزانه گفت : دو ساعته دارم دنبالت ميگردم ! آخه كي روز اول مياد دانشگاه؟
فرزانه : بله ؟
حامد : بده اون برگه ي انتخاب واحدتو ببينم!
خودش متوجه شد دارد زيادي آمرانه صحبت ميكند پس افزود : لطفا !
فرزانه بي حرف برگه را در آورد و به دست حامد داد ...
حامد نگاهي به آن انداخت وگفت : صابريان كه نمياد اين هفته رو ، موسوي هم
عمرا بياد خوب ميمونه نيكخواه بهرامي كه مياد متاسفانه ... با اين حساب
تا 4 وقت داريم!
با كلي ذوق گفت : پس بيا بريم ميخوام سورپريزت كنم!!!
فرزانه داشت شاخ درمي آورد ! انگار اين پسر 100 سال بود او را ميشناخت !
نمي دانست چرا با شادي و مژگان ، كه داشتند از تعجب مي مردند ، خداحافظي
كرد و دنبال حامد راهي شد !
بماند كه بدش نيامده بود!
البته فكرش را هم نميكرد اين پسر شوخ بيخيال المپيادي باشد !
حامد بدون هيچ حرفي سوار ماشينش شد و در جلو را نيمه باز كرد .
حامد : منتظر چي هستي بشين ديگه !
فرزانه : ميشه من عقب بشينم ؟
حامد : نه خير خانم ، روزمو نو خراب نكن ديگه! بزار چشمشون حسابي در بياد !
فرزانه : چشم كيا ؟
حامد : بشين تا بگم .
فرزانه بي هيچ حرفي نشست ، در حالي كه فكر ميكرد : مامان هانيه كجايي دختر مظلومتو ببيني !
حامد باخنده گفت : جون من نگاشونو ديدي ؟! حال كردم!
فرزانه : بله ؟
حامد : دختر تو مطمئني رتبه يك كنكوري ؟! آخه آدم انقدر ساده ؟! نميگي الان من بدزدمت ؟
فرزانه سرش را پايين انداخت .
حامد باخنده گفت :حالا خجالت بسه ٬ من ميخوام بدزدمت!!! پس نبايد مسير رو
ياد بگيري !!!! در داشبردو باز كن و چشاتو با چش بند ببند يالا !
فرزانه ديگر داشت واقعا وحشت ميكرد ...
حامد باديدن قيافه ي فرزانه غش غش خنديد ، الهه ي ناز را گذاشت و سعي كرد كمي جدي باشد تا دخترك را نترساند .
حامد : ببينم برنامه نويسي بلدي ؟
فرزانه: تا حدي ... اي ...
حامد : دوست داري كار كني ؟
فرزانه : اگه بتونم عاليه ولي به درسم لطمه نخوره ؟!
حامد : ببين پيشاپيش بگم تو نه تنها 4 سال آينده رو ، بلكه حداقل ده سال
!سخت رو پيش رو داري همش درس و كار و خستگي ! تنبلي هم نميتوني بكني ، فكر
شوهر و بچه و ني ني و مادر شدنم ، بايد از سرت حالا حالاها بيرون كني !
زير چشمي فرزانه را پاييد ، از قيافه اش خواند كه دخترك اصلا انتظارش را
نداشت يك پسر به اين راحتي با او حرف بزند ، اما فرزانه همه كس نبود حامد
ميخواست او را قبل از اينكه شكل بگيرد به زن رويايي اش تبديل كند ، نه
اينكه بخواهد او را عوض كند ، نه ، ميخواست يك همراه تمام عيار براي خودش
بسازد . اما تصميم گرفت ادامه ي اين بحث را به بعد موكول كند .
فرزانه گفت : چرا ؟
حامد خنده اش گرفت ، ميخواست بگويد نكنه از همين حالا بچه ميخواي ! اما دلش
نيامد دخترك ساده را بيش از اين خجالت زده كند و با محبت گفت : چون رتبه
يك كنكوري !!!!حالا بيخيال !
نگه داشت وگفت : حالا نميپرسي سورپريزم چيه ؟
فرزانه فقط داشت به اين مرد عجيب نگاه ميكرد !
حامد : كي قراره يخت ذوب شه شما ؟ بگو برم همون موقع بيام ها ؟
فرزانه بالاخره خنده اش گرفت و طلسم شكسته شد .
حامد : اينه ! حالا رانندگي بلدي يا من بايد رانندگي هم يادت بدم ؟!
فرزيانه : تابستون رفتم كلاس رانندگي گواهينامه گرفتم .
حامد : كي با 10 جلسه راننده ميشه دختر ؟!
فرزانه : تو تابستون همش من پشت ماشين علي نشستم !
حامد ميخواست بپرسه علي كيه ولي فكر كرد ، اين ديگر خيلي گستاخانه است.
پس گفت : حالا كه رانندگي بلدي ماشين ميخواي ؟
فرزانه : ميخواين برام بخريد ؟!
حامد با خنده گفت : ايييييييييييي من اگه پول داشتم ... نه دختر ميگم تو رتبه يك كنكوري ؟ ها ؟
فرزانه : فكر كنم !
حامد :گاج هم به رتبه يكي هاي امسال 206 هديه ميده ! نميخواي ؟
فرزانه واقعا شوكه شد ...
حامد : نميدونستي ؟
فرزانه : نه ؟!
تازه فرزانه فهميد ،چرا روبه روي ساختمان بزرگ گاج كه منتشر كننده ي كتب كمك آموزشي و تست براي كنكور است ايستاده اند ...
هر دو پياده شدند و با كلي استقال رو به رو شدند ، البته موسسه هرچه كرد
حامد!!! نپذيرفت ، خواهرش !!!!!در تبليغات موسسه شركت كند پس آنان هم دست
برداشتند و خيلي راحت يك پژوي نقلي را به نام فرزانه كردند !!!
فرزانه باور نميكرد ، به اين زودي كار تمام شود. كلي از حمايت هاي حامد كه
خود را برادرش معرفي كرده بود لذت برده بود كيفور كيفور ...
اگر حامد هم نبود او نمي پذيرفت در تبليغات شركت كند اما حامد حتي از او نپرسيد ميخواهد يا نه !!!!
فرزانه : من با ماشين خودم ميرم .
حامد : ماشين خودم ؟!! بابا دست مريزاد ! پياده شو باهم بريم ، به من نهار
ندي من از همين تريبون به مامانت اعلام ميكنم با يه پسر خيلي خوشتيپ تا
حالا بيرون بودي
ناگهان صداي موبايل فرزانه بلند شد !
مادرش بود ....
فرزانه: حالا چه كار كنم ؟
حامد: خوب جواب بده ؟
فرزانه : مامانم اگه بفهمه ؟
حامد : چي رو ؟
فرزانه نشست پشت ماشينش و كلافه بدون اينكه جواب حامد را بدهد رفت !!!!!!!!!!!
با خود فكر كرد اصلا نميفهمه ايراد داره ما با هم رابطه داشته باشيم !
تازه وقتي راه افتاد يادش آمد نميداند كجاست ؟! او كه تهران را بلد نبود !
حامد هم كه از رفتار دخترك پاك كلافه بود، به خودش قول داد اگر دخترك سالم به خوابگاه برگردد ديگر كاري به كارش نداشته باشد .
آخر او چه طور ميتوانست خود را به خوابگاه برساند ؟!
ترافيك فرزانه راديوانه كرده بود، اصلا نميدانست چه كند ؟
ناگهان يادش آمد ميتواند به دائي علي زنگ بزند .
دخترك جلوي يك رستوران ايستاد به نام كندو !
خودش نميدانست اما دو راهي يخچال بود بالاتر از ظفر از يك نفر پرسيد كجاست و به دائي زنگ زد ...
فرزانه : سلام علي !
علي : سلام گلم خوبي؟ دانشگاه خوب بود فرزان ؟
فرزانه : عاليم يه سورپريزم دارم ... اينجانب قصد دارم شما رو به يه نهار دعوت كنم نپرس چرا يالله بيا ...
علي : كجا ؟ چرا ؟ فرزانه تو از اين كارا نميكردي ؟
فرزانه : شيك بيايا!!! شريعتي دو راهي يخچال رستوران كندو ...
طوري حرف ميزد كه انگاريك عمر است كندو پاتقش است ! انگار نه انگار كه از
ناچاري و گمشدگي !!!! ميخواهد نهار بدهد تا او را به دانشگاه برگردانند !
علي : تو الان اونجايي ؟ فرزانه !خوبي دائي ؟
فرزانه : خوبم عاليم ... بيا ديگه يالا !
علي كه فكر كرده بود ، فرزانه ميخواهد يكي از ساندويچ هاي به اصطلاح بچه ها
كارگر خفه كن ! بوفه را به خوردش دهد داشت شاخ در مي آورد !
كندو !!!!!!!!!!
راهي شد وقتي ما جراي ماشين راشنيد كلي خوشحال شد ! البته او هر گز نفهميد دوست راهنما ،يك پسر بوده است .
فرزانه آن روز را تاشب حسابي با دائي خوش گذراند بدون اينكه يك لحظه فكر كند حامد نگرانش ميشود ...
علي با وجود كار زياد دلش ميخواست فرزانه را از تنهايي !!!!!!!!درآورد پس تا شب او را گرداند .
دربند و آلو هاي جنگلي قرمز رنگش كه حتي يادش هم آب به دهان آدم مي اندازد ...
اما در آن طرف ماجرا حامد داشت ديوانه ميشد نكند براي دخترك اتفاقي افتاده باشد! نكند ...
و اصلا حوصله نداشت به خانه برود دم خوابگاه به اميد آمدن فرزانه ايستاده بود ، كه ماشين فرزانه راديد ....
پس سريع خودش را مخفي كرد ! هيچ نيازي نبود فرزانه بداند كه او چه قدر نگران شده است !!!!!!!
و بيخيال مثل هميشه، موبايلش را در آورد و براي اولين بار به شماره اي كه
ديشب از موبايل مادر كش رفته بود sms زد : نوش جان فرزانه خانم !!!!!!!!
بشكنه دستي كه نمك نداره !
فرزانه با دريافت پيامك يك لرزش نا شناخته در قلبش احساس كرد ...
حتما او بود خودش هم خنده اش گر فت !
او !!!!!!!!!!!!!
در دل گفت دست بردار دختر بشين سر درست !
تمرينهاي كلاس رياضي اش را حل كرد و هنوز مشغول بود كه صداي در آمد
فرزانه : سلام بفرمائيد .
ترنم : سلام دخترم!
فرزانه مثل يك كودك به سمت ترنم رفت و او رابوسيد ترنم كه دختري نداشت حسابي اين حركت به دلش نشست ...
ترنم : دخترك مامان كجا بوده ؟
فرزانه : مامان ؟!!!
ترنم خودش هم خنديد : تو بگي مامان اشكال نداره اما من از حامد فقط 15 سال بزرگترم ! بايد بهم بگه مامان به نظرت ؟!
فرزانه :واقعا فقط 15 سال ؟
ترنم: بله واقعا ولي بحثو عوض نكن يالا كجا بودي ؟!!!!!
فرزانه خنديد و با شيطنتي كه در خود سراغ نداشت گفت : بعد از اينكه هديه ي گاج رو گرفتم با علي رفتيم كندو نهار خورديم بعدم دربند .
چون ياد اس ام اس حامد افتاد به سمت يخچال رفت و يك ظرفي پر از آلوي جنگلي در آورد و گفت : اينم مال شما !
ميخواست بگويد براي حامد هم ببريد اما رويش نشد .
ترنم به سمتش آمد با شوخي گوشش را گرفت و در حالي كه چشمانش را نازك كرده
بود و با شيطنت به ترنم نگاه ميكرد گفت : عليييييييييييييي
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرزانه از لحن ترنم كلي خنديد وگفت : دائيمه تخصص قلب ميخونه !
ترنم : نكنه خيال كردي من فكر كردم دوست پسرت ؟ اگه بود كه تو الان زنده نبودي
حتي اسم دوست پسر باعث شد فرزانه سرخ شود و وقتي يادش آمد امروز تا حوالي ظهر با حامد ... حسابي شرمنده شد .
ترنم دستش را جلوي چشمان فرزانه كه به يك نقطه خيره شده بود تكان داد وگفت : يا خودش مياد يا خبرش غصه نخور !
فرزانه ناخودآگاه گفت : خدا نكنه !
ترنم خنده اش گرفت و در دل احساس شادي زائد الوصفي ميكرد كه اين دختر زيبا
و شايسته اينچنين غرق در فكر پسرش است بالاخره مادر بود و همه چيز را
ميتوانست در چشمان فرزانه و حامد بخواند حتي اگر به روي خود نميآورد ....
ترنم : حالا ميشه ظرف آلو رو ول كني ! همش مال من و پسرمه !
پسرم را با حالت عجيبي گفت و بعد فرزانه را زير نظر نگرفت تا راحت باشد .
ترنم : فرزان بلند شو بريم فست فود سروش حالا ديگه دخترم ماشين داره نيازي نيست منت آقا حامد بد اخلاقو بكشم ، بريم ؟
فرزانه از بريم كودكانه ي ترنم سر ذوق آمد و گفت : بريم مهمون من !
ترنم : پس من رفتم حاضر شم!
هنوز بچه هاي خوابگاه نيامده بودند و مشكلي نبود اين همه تحويل گيري ترنم اما مطمئنا با آمدن بچه ها حسادت ها مانع ميشد .
فرزانه
تماسي با مادر گرفت و در مورد ترنم توضيح داد مادر كه متوجه شد دخترش
شديدا در اين مدت جذب ترنم شده اظهار تمايل كرد كه بيايد و با او آشنا شود
و فرزانه هم كاملا موافق بود هم ديدار مادر را دوست داشت هم اشنايي مادر
با ترنم را ... قرار شد مادر فردا بيايد .
ترنم و فرزانه به راه افتادند ترنم بعد از كلي تعريف از رانندگي فرزانه با حامد تماس گرفت و تلفن را روي آيفون گذاشت ؛
ترنم : سلام خوابالو ي بد اخلاق !
حامد : عليك سلام منو انقدر شرمنده نكن پررو ميشما !
ترنم : درس ميخوندي ؟
حامد : نه آواز ميخوندم !!!!!!!!!!!!!
ترنم
:بخون ، سوتم بزن و تنهايي با كتابات حال كن من و دخترم كه داريم ميريم
فست فود ! ديگه هم نيازي نيست منت شما رو بكشيم دخترم ماشين داره !
حامد : كي مثل شما و دخترتون ؟!
ترنم : خوبي حامدم ؟
حامد : ايييييييييييييي ، مادر من منو يك بار پسرم خطاب نكرده حالا دختر مردم شده د خ ت ر م ...
ترنم : آها بگو حسودم چرا تعارف ميكني؟
حامد
: ما حسود ! ماچاكر شما ! فقط يادت باشه من اگه برجم بخرم به شما دو تا
شام بده نيستم ! اين همراه شما حرف زدن بلد نيست ؟ چقدر ساكته !
ترنم : داره به من و تو ميخنده !
حامد : بهش بگو عوض خنديدن بپاد نره تو ديوار يه كاري دستتون بده ، دور درس خوندنم كه يه دايره ي درست درمون كشيده فداش شم !
فداش شم را كاملا اصطلاحي به كار برد اما فرزانه سرخ شد .
ترنم : برو برو بزار ما به كيفمون برسيم تو هم به درست !
حامد : هيششششششششكي نمي خواد منو دعوت كنه ؟
ترنم : نه آقا جمع زنونه ي زنونه است !
حامد : باشه باشه هيشششششششششششششكي منو دوست نداره !
ترنم : دقيقا زدي تو خال حالا برو خرجم زيادشد .
وقتي ترنم قطع كرد فرزانه با احتياط گفت : خوب ميگفتيد بياد .
ترنم : هههههههههههههه حالا ميگي ؟!
آنشب شب خوبي بود خيلي خوب !
شاد
و آرام اما بالاخره فرزانه فردا كلاس داشت و بد نبود به جاي ولگردي تا
نيمه شب بخوابد تا فردا سر كلاس چرت نزند ! اين عين گفته ي ترنم بود !
وقتي
صداي ساعت موبايلش در آمد فرزانه احساس كرد انگار همين يك دقيقه پيش بود
كه خوابيده اما وقت دانشگاه رفتن بود هر جور بود بلند شد و راهي شد .
فرزانه
از باشگاه دانشجويان دانشگاه يك نقشه ي تهران هديه گرفته بود ، همان را
همراهش برداشت اول مسير رفتنش را چك كرد نقشه را در داشبورد گذاشت و راهي
شد .
به او اجازه نمي دادند ماشينش را وارد
دانشگاه كند فرزانه حسابي كلافه شده بود كه با پارتي بازي حامد كه ناگهان
پيدايش شد و بعد غيب شد ، قضيه حل شد !
حامد حتي فرصت تشكر را به فرزانه نداده بود !
فرزانه اس ام اس زد : سلام متشكرم !
هنوز
دكمه ي سند را نزده بود كه شادي و دوستش را ديد مشغول حرف زدن با آنان بود
كه حامد جواب اس ام اسش را داد : منم بابت آلو جنگلي ها و اولين اس ام است
واقعا متشكرم خانم . كارت دارم ، كلاست كه تموم شد يه اس ام اس بزن plz!
دو دختر شك نداشتند كه اين خانم دوست حامد است ، اما قبل از اينكه چيزي بپرسند فرزانه گفت : ببخشيد بچه ها من كلاس دارم ، فعلا !
و جواب اس ام اس حامد را اين طور داد : اگه جايي قراره بهم خونه هديه بده حتما بهت اس ام اس ميدم !
شيطنتش گل كرده بود ، خودش هم تعجب كرد . ناآگاه از آنكه عشق است كه شيطانش كرده .....
حامد جواب داد : نه بابا ! شيطون شدي !
فرزانه بالاخره يك بچه درسخوان واقعي بود و تا بعد از ظهر كه كلاسش تمام شد حتي ياد حامد هم نكرد !
اما بعد از آخرين كلاس اس ام اس زد : آماده ام بريم خونه رو به نامم كني !
خسته وكوفته روي نيمكت هاي جلوي دانشكده نشسته بود و منتظر جواب حامد بود كه ناگهان يك نفر از پشت چشمانش را گرفت !
حامد
كه از پشت داشت اين صحنه را مي ديد احساس كرد دارد ديوانه ميشود. مخصوصا
وقتي ديد فرزانه با ديدن مرد كلي هم استقبال كرد ! و در دل گفت: لابد علي
آقاست ديگه هووووووووووم حامد خوش خيال !
علي چند لحظه بيشتر ننشست ، اما فرزانه 1 ساعتي معطل حامد بود كه جواب تلفن هايش را هم نميداد !
پس به سمت خوابگاه رهسپار شد و 100 البته با كلي گله مندي از حامد ...
وارد خوابگاه كه شد اول به سمت دفتر ترنم رفت!
حساب ترنم و حامد كاملا جدا بود ...
در زد ولي با هيچ جوابي مواجه نشد در را از روي نگراني باز كرد ...
با ديدن مادر و ترنم كه
هردو داشتند با اشك با هم گفتگو ميكردند ناگهان جرقه اي در ذهنش روشن شد ؛
مادر بارها از بهترين دوستش ترنم سخن گفته بود ! يعني اين ترنم همان دوست
محبوب مادر بود !!!!!!
مادر كه تا آن موقع متوجه
فرزانه نشده بود ناگهان او را ديد و رو به فرزانه گفت : مي بيني ترنم
عزيزم چه قدر پير شده ؟! همون موقع كه از ترنم تعريف كردي بايد ميفهميدم
خودشه كه به اين زودي عاشقش شدي !
و ديگر گريه امانش نداد .
فرزانه
، هانيه و ترنم را تنها گذاشت تا راحت حرف هايشان را بزنند و خودش تمام
سعيش را براي تمركز روي درسش كرد 2-3 ساعتي گذشت كه هانيه به دنبال فرزانه
آمد تا با هم به خانه ي ترنم بروند .
يك خانه ي
قديمي جالب و زيبا اما اتاق حامد يك اتاق كاملا امروزي بود ؛ يك تخت
آكواريومي بسيار زيبا و تميز كه نشان از توجه صاحبش به آن بود و يك ميز
بزرگ كامپيوتر تشكيل دهنده ي يك قسمت از اتاق بود وقسمت ديگر مانند يك مخزن
كتاب يك كتابخانه بود و يك عكس از مردي كه شباهتي با حامد داشت لابد پدرش
بود !
فرزانه سعي كرد وقتش را در اتاق حامد بگزراند تا مادرش و ترنم راحت باشند ...
فرزانه آنقدر غرق آكواريوم و كتاب ها بود كه متوجه صداي در نشد .
از
آن طرف حامد خيلي گرفته كليد را را چرخاند و وارد خانه شد ، سر وته سلام و
احوال پرسي را با يك سلام خشك و خالي به هم آورد . هنوز نمي توانست صحنه ي
ملاقات علي و فرزانه را فراموش كند !اينكه اين علي كه بود آزارش ميداد ،
هرچه به خود ميگفت دست بردار كي تو چند روز عاشق ميشه آخه !
حامد وارد اتاقش شد و متوجه فرزانه كه لابه لاي قفسه هاي كتاب خانه غر ق شده بود نشد !
رو
به عكس پدر گفت : بابا پسرت بهت احتياج داره ! به يه مرد كه باهاش درد دل
كنه ، كجايييييييييييييييييييييي يييي؟ بابا جلو چشم من يه دختر مظلومه ،
اما خودم ديدم با يه پسره وسط دانشگاه ...
ديگه ادامه نداد و رو به ماهيهايش گفت : بي خيال اونم مثل همه !
فرزانه متوجه موضوع شد ، وقت خجالت نبود پس گفت : حامد اون علي بود دائيم تخصص قلب و عروق ميخونه!
حامد
با شنيدن صداي فرزانه اول فكر كرد اشتباه كرده ولي وقتي فرزانه را با يك
جفت چشم باران ي اش ديد گفت : تو بايد منو متوجه حضورت ميكردي !
فرزانه : اينطوري از دستت ميدادم ، بعلاوه متوجه نشدم !
لحنش را عوض كرد و ادامه داد : ببينم چرا بار هستي منو گذاشتي لاي كتابات ! ها !
حامد لبخندي زد ، به سمت در رفت و خيلي آامرانه گفت : كامپيوترو روشن كن !
خودش رفت آبي به سر وصورت زد و آمد !
Adsl داشت وبلا فاصله وصل شد !
حامد : راستي تو اين جا چه كار ميكني ؟
فرزانه : مامانم با مامانت دوست قديمي در اومدن !
حامد : اسم مامانت چيه ؟
فرزانه : هانيه !
انگار حامد را برق گرفت : خاله هانيه ؟!
او در خاطرات دور دستش هانيه را به ياد مي آورد ...
مثل يك گربه بيرون پريد !
حامد : واي خاله هانيه !!!!!!! خودتي ؟
هانيه : آره وروجك محل ندادي كه !
حامد : نشناختم اعصابمم از دست يك بنده خدايي.... خط خطي بود !
يك ساعتي حامد و خاله هانيه اش مشغول بودند . فرزانه ميلش را چك كرد اما انگار حامد ول كن خاطرات گذشته نبود !
فرزانه : آقا حامد !
حامد واكنشي نشان نداد .
فرزانه تكرار كرد : آقا حامد! كامپيوترو خاموش كنم ؟
هانيه : حامد فرزانه دخترمه ! داره صدات ميكنه !
حامد : سعادت آشنايي داشتم ، در ضمن آقا حامد نيستم !
هايه خنديد : فرزان ، اين از بچگيش يه دنده است حامد صداش كن !
فرزانه : من يه دنده ترم ، آقا حامد !
حامد خنديد : به فرزانه جوووووووووووون بگيد ، باش تا اموراتت نگزره !
شوخي هاي حامد كمي حال هانيه را بعد از ياد آوري خاطره مرگ شوهر عزيزش بهتر كرد .
كامپيوتر همچنان روشن و جمع همچنان درحال خوش گزراني ...
حامد به فرزانه اشاره كرد : بيا تو اتاق !
فرزانه هم مطيعانه دنبالش رفت !
حامد .... را به فرزانه معرفي كرد و فرزانه را ثبت نام كرد !
براي انجام پروژه هاي كامپيوتري ودر واقع يك كار الكترونيكي ...
فرزانه ، كلي خوشحال شد : اما من كه كامپيوتر ندارم !
حامد
: تو سايتتون هست ميتوني از كامپيوتر قبلي منم استفاده كني تو سوئيت
بالاست! مودم منم چهار پرته برات كابل كشي ميكنم تو هم وصل شي ، بالاخره
ميتوني 5 شنبه جمعه ها بياي !
فرزانه و حامد غرق دنياي خود بودند كه ترنم در زد!
حامد : بفرمائيد !
ترنم با خنده گفت : نه خواهش ميكنم حامد خان شما بفرمائيد !
حامد : بله !
ترنم : كوفت جلو هم خونه اي جديدمون اينقدر كلاس نزار بلند شين بياين برا شام !
حامد : هم خونه ي جديد ؟
هانيه گفت : اگه دخترم مزاحمتون نباشه به خاطر اخلاق خاصش گفتم بياد سوئيت بالا زندگي كنه !
حامد ته دلش قند آب شد و لبخند زد .
رفتند شام بخورند كه صداي در آمد ، علي بود ! آن شب به تمام آنان حسابي خوش گذشت .
براي آخر هفته كلي كار داشتند .
تميز كردن سوئيت بالا بعلاوه ي آوردن وسايل فرزانه ، چيدنششان ، خريد كتب دانشگاهي ...
هر كدام ساعت ها وقت مي برد
رمان تقدير(1)
رمان تقدير(1)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
روش تدريس رياضي اول ابتدايي
بررسي صفحه به صفحه كتاب رياضي اول ابتدايي
براي دريافت فايل بصورت pdf كليلك كنيد
روش تدريس رياضي اول ابتدايي
روش تدريس رياضي اول ابتدايي
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
roman دروغ شيرين (13)
پدرام از تو آينه نگاهي بهم كرد و پرسيد:
- چطوره؟
- خوبه... ولي چرا خريديش؟
- گفتم كه قصه ش مفصله بعدا واسَت ميگم... فعلا ميخوام برات يه آهنگ بذارم حال كني... خوراك خودته... آق دكتر در اون داشپورت و وا كن بي زحمت...
خنديدم و گفتم:
- حالا چرا لحن حرف زدنت عوض شده...
- پدرام: از بس كه بي جنبم...
دستمال يزدي ايي رو از جيبش در آورد و دور گردنش انداخت... به يه نوار كاست سياه با برچسب نارنجي اشاره كرد و گفت:
- آها اون بذار تو ضبط...
آرتام يه ذره باهاش كلنجار رفت تا تونست راش بندازه... با بلند شدن صداي خواننده منو پدرام و آتوسا زديم زير خنده... آرتام اول يه ذره باتعجب بهمون نگاه كرد... بعد دقيق به آهنگ گوش داد تا ببينه خواننده چي ميخونه كه ما داريم ميخنديم...
گفته بودم اگه برگردي ميبيني
نقش غمها رو تو آيينه ي چشمام
ميدوني اينجا تو اين خونه ي غمگين
رنگ بي رنگي گرفته بي تو دنيام
اومدي اما ديدم دسته تو سرده
گفتي اون روزا ديگه بر نميگرده
گفته بودم اگر برگردي دوباره
غم ميره از دل و تاريكي ميميره
بعد اون بي تو نشستن ها يه روزي
دستاي سردمو تو دست تو ميگيره
اومدي اما ديدم دست تو سرده
گفتي اون روزا ديگه بر نميگرده
گفته بودي اگه برگردي ميبيني
روي اين پنجره ها اسم تو مونده
قصه ي اومدنت باز منو تنها
توي اين تاريكيه شبها نشونده
بي تو بودن لحظه ي جبر منه
صبر ايوب زمان صبر منه
خونه بي تو خونه نيست قبر منه
صبر ايوب زمان صبر منه
بيا تا اون روزاي خوبم بياد
دست من گرميه دستاتو ميخواد
قهر تو جونمو آتيش ميزنه...
- آرتام: اينكه چيز خنده داري نميگه كه شما دارين ميخندين...
با انگشت اشكايي كه از زور خنده تو چشمم جمع شده بود و پاك كردم...
- به متن ترانه نميخنديم...
- آرتام: پس به چي ميخندين؟
- پدرام: بي خيال دكتر... توضيحش سخته...
- من بعدا بهت ميگم...
آرتام موافقت كرد و مشغول صحبت كردن با پدرام شد... به آتوسا نگاه كردمو گفتم:
- از دست پدرام... اذيتت كه نميكنه؟
- نه بچه ي خوب و حرف گوش كنيه.
- همون زن ذليل خودمون ديگه... يه خصوصيت خوب از خاندان زند به ارث برده باشه همينه...
آتوسا خنديد:
- پدرام خيلي از شما تعريف ميكنه...
- باهام راحت باش... نگو شما... اينطوري احساس پيري ميكنم. فكر نميكنم زياد ازت بزرگتر باشم...
- من 24 سالمه.
- پس راحت باش. پدرام كه چيزي نميگه... تو بگو چرا ماشينشو عوض كرد....
لبخند غمگيني زد و گفت:
- بذار خودش بهت بگه.
براي اينكه بحثو عوض كنم و از ناراحتي درش بيارم لبخندي زدم:
- سليقه ي داداشمم خيلي خوبه هااا...
با شروع شدن آهنگ بعدي دوباره هردومون زديم زير خنده....
سپيده دم اومد وقت رفتن
حرفي ما نداريم براي گفتن
هرچي كه بود بين ما تموم شد
اينجا برام نيست ديگه جاي موندن
من ميرم از زندگي تو بيرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
ميخوام برم نگو كه ديوونه اي
براي موندن ندارم بونه اي
وقت خداحافظيه
تو گلوم حلقه زده بغض غريبونه اي
من ميرم از زندگي تو بيرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
اول آشنايي مون يادم مياد
يادم مياد
گفتي به من دوست دارم خيلي زياد
خيلي زياد
رو سادگي حرف تو باورم شد
تو عاقبت زندگي مو دادي به باد
من ميرم از زندگي تو بيرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
يادت باشه خونمو كردي ويرون
****************
از بس كل راه از دست پدرام و آرتام خنديده بوديم فكم درد ميكرد... به بچه ها كه هر كدوم يه گوشه نشسته بودن نگاهي كردم... فرهاد و هيراد داشتن آتيش درست ميكردن... فريبا و مهرداد هم رفته بودن قدم بزنن... آرتام و مونيكا هم مشغول تخته بازي كردن بودن و بقيه ي بچه ها هم دورشون جمع شده بودن و تشويقشون ميكردن... منم داشتم با پري در مورد دختري كه ديشب بخاطر اسيد پاشي آوردنش حرف ميزديم... من كه نديدمش ولي پري خيلي حالش بد بود... وقتي داشت اتفاق هاي ديشب و تعريف ميكرد آروم اشك ميريخت... اما قبل از اينكه بچه ها بفهمن به خودش مسلط شد. از سرو صداي بچه ها مخصوصا جيغ هاي مونيكا معلوم بود كه ارتام بازي برده... آرتام بلند گفت:
- خانم دكتر بيا ببينم بازيت در چه حده؟
- مونيكا: وقتي من نتونستم ببرم پس بدون كسي ديگه هم نميتونه.
- فرزين: چه ربطي داره؟ چون تو بازي بلد نيستي و باختي دليل نميشه بقيه هم ببازن...
مونيكا اخم وحشتناكي كرد:
- من بازي بلد نيستم؟
- فرزين: آره... جز عروسك بازي چي بلدي؟
- مونيكا: زود حرفتو پس بگير...
معلوم بود فرزين از حرص دادن مونيكا لذت ميبرد. دستي به كمر زد و گفت:
- نگيرم؟
- بيچارت ميكنم...
- ميتوني؟
مونيكا رو كرد به آرتام و در حالي كه سعي ميكرد خودشو لوس كنه گفت:
- آرتام تو يه چيزي بهش بگو...
- آرتام: من چي بگم... خودت بزرگ شدي... زبون داري از خودت دفاع كن...
- مونيكا: مگه نميشنوي حرفاشو... يه چيزي بهش بگو ديگه
- آرتام: آي بچه، برو دم خونه ي خودتون بازي كن... يه بار ديگم توپتو بندازي تو حياطمون پاره ش ميكنم... خوب شد؟
و چشمكي به من زد.
- مونيكا: واقعا كه...
پدرام اومد طرفم... دستشو به طرفم دراز كرد و بلند گفت:
- اگر اشكالي نداره ميخوام دختر عموم و براي يه ساعتي ازتون قرض بگيرم.
آرتام تنها لبخند زد... با كمك پدرام از جام بلند شدم و از بچه ها جدا شديم:
- حالا چرا گفتي بيايم اينورتر؟
- ميخواستم ببينم دكي هم مثل كاوه گيره... اون كه نميذاشت من و تو دو دقيقه با هم خلوت كنيم....
- آرتام اونجوري نيست.
- چه خوب.
يه ذره تو سكوت قدم زديم... پدرام ساكت بود. به تخته سنگي كه كنار رودخونه بود اشاره كردم و گفتم:
- موافقي بريم اونجا بشينيم؟
موافقت كرد... وقتي نشستيم، تو چهرش دقيق شدم...
- چته پدرام؟ چي انقدر ناراحتت كرده؟
- از خانوادم جدا شدم
- چي؟
- بخاطر مخالفت هاي مامان با ازدواج من و آتوسا از خونه قهر كردم... يه ماهي ميشه...
- آخه چرا؟ ايطوري كه مشكلت حل نميشه... موافقت نميكنن.
- برام مهم نيست... ازشون جدا شدم تا رو پاي خودم وايستم...
- با دست خالي؟ تو كه سرمايه ايي نداري
- ماشين قبليمو با پول زحمت كشيده ي خودم خريده بودم... اونو فروختم بجاش اين پيكان و خريدم... بقيه شو هم زدم به كار.
- مامان كه ميگفت برات ميخواستن برن خواستگاري؟؟؟
- آره... ميخواستن برن خواستگاري دختر دوست بابا... اونم بدون اينكه به من بگن قرار و گذاشته بودن... منم نرفتم، همينم شد دليل دعوا.
- ماماني چيزي بهم نگفت
- اونم نميدونه... فكر كردي مامانم بخاطر آبروش پيش فك و فاميل روش ميشه بگه من ازشون جدا شدم؟ اونم زني كه ادعا داره كه انقدر بچه هاشو خوب تربيت كرده كه امكان نداره رو حرفش نه بياريم... چند روز پيشم عمه بخاطر مهموني ايي كه گرفته بود زنگ زد و دعوتم كرد... منم چون ميدونستم كار مامانه نرفتم..
- مهموني...
- آره ديگه... شما هم دعوت بودين...
- به چه مناسبت؟
يه ذره نگام كرد، پرسيد:
- مگه بهت نگفتن؟
- نه... چي رو بايد بهم ميگفتن؟
پدرام يه لحظه دست پاچه شد و گفت:
- هيچي بابا... عمه رو كه ميشناسي همه ش منتظر تعطيليه تا مهموني بگيره... بالاخره بايد يه جوري خونه و زندگيشو به رخ اين و اون بكشه ديگه...
من كه چيزي نفهميدم... شونه ايي بالا انداختمو گفتم:
- شبا كجا ميموني؟
- با يكي همخونه شدم...
- ديوانه چرا نمياي پيش ما يا ماماني؟ اينطوري كه نصف درآمدت ميره براي كرايه خونه...
- اينطوري بهتره... نميخوام پاي كسي رو به اين ماجرا باز كنم.... مخصوصا خانواده ي شما رو...
- چرا به ماماني نميگي؟
- شايد بهش بگم... راستش يه تصميم هايي دارم. ميخوام با ماماني برم خواستگاري آتوسا
- خانوادش قبول ميكنن.
- آره... پدر و مادر خيلي خوبي داره. بخدا از روشون خجالت ميكشم... از آتوسا هم خجالت ميكشم... خبر بهم رسيده مامان يه روز رفته سراغشو هر چي از دهنش در اومده بهش گفته... نميدوني چقدر اشك اين دختر و در اوردن... اون پريناز بي شعورم چند باري رفته سراغش... وقتي ميبينم خانوادم با اين همه ادعاي فرهنگ هيچي حاليشون نيست خجالت ميكشم... اي كاش من برادر تو بودم.
لبخندي زدم و گفتم:
- ديگه از اين دعا ها نكن... من كلي دارم با يكي يه دونه بودن خودم حال ميكنم... مزاحمم نميخوام.
خنديد... شالمو كشيد رو صورتم:
- قبلنا دست و دلباز تر بودي...
شالمو مرتب كردم و گفتم:
- اون مال قديم بود.
دوباره قيافش جدي شد...
- بنظرت ماماني كمكم ميكنه؟
- معلومه... تازه من حاضرم به عنوان خواهر داماد بيام... حيفه آتوسا فيض خواهر شوهر و نبره...
پوزخندي زد و گفت:
- نگران نباش... به لطف پريناز خانم اين فيض و بارها برده... پاشو پاشو بريم ببينم عيالم در چه حاله... اغفالم كردي، تنها گذاشتمش اومدم اينجا...
- چقدر تو رو داري بشر... من آوردمت اينجا؟
- ازت ممنونم، خيلي سبك شدم باهات حرف زدم.
- خوشحالم كه اينو ميشنوم.
قدم زنان برگشتيم كنار بچه ها... وقتي رسيديدم ديديم همه ي بچه ها دور يه چيزي جمع شدن... پدرام پرسيد:
- چه خبر شده؟
- نميدونم.
سرعت قدم هامون رو بيشتر كرديم... يه ذره رفتيم جلوتر... از چيزي كه مي ديدم خشكم زد...
فريبا رو زمين نشسته بود و در حالي كه سرش تو بغل آرتام بود گريه ميكرد...
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
گره ايي روي ابروهام ايجاد شد... رفتم جلوتر... تازه متوجه پاي فريبا شدم كه پوستش رفته بود و داشت خون ميومد...البته خونش زياد نبود ولي خوب حجم پوستي كه ساييده شده بود زياد بود... چيزي كه اذيتم ميكرد اين بود كه چرا تو بقل نامزد خودش گريه نميكنه... چشم چرخوندم تا مهرداد و پيدا كنم ولي فايده نداشت چون نبود. صداي آرتام كه داشت فريبا رو آروم ميكرد باعث شد بهش نگاه كنم...
- چيزي نيست دختر خوب... يه زخم ساده س..
صداي گريه ي فريبا بلندتر شد و بيشتر خودشو به آرتام چسبوند... اخمم عميق تر شد... آروم ضربه ايي به پري زدم و با اشاره پرسيدم چي شده؟
پري آروم زير گوشم گفت:
- هيچي... اينو نامزد جونش هوس كردن پاشون رو بكنن تو آب... بعد آب بازي هم كه داشتن ميومدن طرف ما چند تا شوخي پشت وانتي كردن و از اونجايي هم كه كف كفش هاشون خيس بود . بعضي از سنگام يخ زده بود فريبا خانم پخش زمين شد...
- مهرداد كجاست؟
- رفت كيف پزشكي فرهاد و بياره...
- خب اين چرا تو بقله آرتامه؟
- اوهو... حسودي؟؟؟
- گمشو...
رومو ازش گرفتم و به آرتام نگاه كردم... انگار زياد از چسبيدن فريبا بهش راضي نبود... شايدم راضي بود و من داشتم خودمو گول ميزدم... يه لحظه سرشو آورد بالا و لبخندي بهم زد ولي من بي تفاوت رومو برگردوندم... دست خودم نبود... آخه چه دليل داشت فريبا اين كارو بكنه و آرتامم اعتراضي نكنه كه هيچ، دلداريشم بده... از دور مهرداد و ديدم كه كيف بدست ميدويد طرفمون... بيچاره معلوم بود خيلي نگرانه... منتظر موندم تا واكنش اونو نسبت به اين صحنه ببينم... برام جالب بود... اصلا ناراحت نشد، تازه كنارشونم نشست و دستي روي سر فريبا كشيد... اينبار خود فريبا بود كه تا صداي مهرداد و شنيد از بقل آرتام اومد بيرون... پس خجالتم بلده... نميدونم، شايد من خيلي بزرگش ميكردم... اصلا چرا بايد ناراحت ميشدم؟
با وجود اونهمه دكتر ترجيح دادم برم كنار تا راحت تر كارشون و بكنن. همراه پري رفتيم لب رودخونه... فاصله مون از بچه ها تقريبا زياد بود ولي باز تو ديدمون بودن... هر دو تا ساكت داشتيم به جريان اب نگاه ميكرديم...
- پري: اووو... قيافت چرا مثل برج زهرماره؟ چه اخمي كرده واسه من...
وقتي ديد جوابشو نميدم اومد روبروم وايستاد... با لبخند زل زد بهم... انگار دنبال يه چيزي ميگشت. از طرز نگاهش كلافه شدم:
- چيه؟ خوشگل نديدي؟
- چرا خوشگل ديدم ولي خوشگله حسود نديدم... چي شد؟ سُريدي؟
- چرا چرت و پرت ميگي پري؟
- من چرت و پرت ميگم؟ يه نگاه به خودت بنداز... منم دخترم... دركت ميكنم خانم...
- تو با اين اراجيفات مزاحمم نشو درك كردنت پيش كش...
- اراجيف؟ داره يه اتفاقايي ميوفته، آره؟
- پري بس كن.
- چي رو بس كنم؟ آخه دختر تو چقدر بي احساسي؟ هر كي جاي تو بود تا حالا خودشو ميكشت تا دل اين شازده پسرو به دست بياره... حتي شده با بچه پس انداختن... ولي تو؟ يه نگاه به فريبا بنداز بجاي نامزدش خودشو پرت كرد تو بقل آرتام... البته منم بودم همين كارو ميكردم. وقتي آرتام هست هيراد كيلو چنده؟
خندم گرفت
- كه هيراد كيلو چنده؟
- اين همه حرف زدم تو فقط گير دادي به تيكه ي آخرش؟ ببينم يعني واقعا آرتام نميتونه برات جاي اون پسرعمه ي ... لا اله الا الله... هنوز فراموشش نكردي.
- اگر بگم نه باور ميكني... تا قبل از اونشبي كه خونه ي ماماني ببنمش فكر ميكردم همه چي تموم شده ولي نشده پري... تا ديدمش حالم عوض شد... هر چند مثل قديم نبود ولي بازم يه چيزايي بينمون هست.
پري دستمو گرفت:
- اگر خودت بخواي تموم ميشه... بخواه آناهيد... بخواه.
- گفتنش آسونه.
- وقتي تنهايي فكر كن... به هر دوتاشون. واقعا فكر ميكني كاوه بهتر بود؟
- خب نميشه مقايسه كرد... هر كدوم يه جورن. كاوه خيلي دوستم داشت. هميشه كنارم بود... هر چي كه اراده ميكردم برام انجام ميداد... تنها بديش گير بودنش بود كه ميگفت اونم بخاطر دوست داشتنه زياد از حدشه... بخاطر حس مالكيتي هم كه داشت هميشه خواسته هاشو با سياست بهم تحميل ميكرد ولي خب منم دوستش داشتم. واسه ي همين تحمل ميكردم... چون زياد اذيتم نميكرد ولي بعضي وقت ها ديگه خيلي زياد ميشد كه كار به دعوا ميكشيد.
- و آرتام؟
اينبار با فكر كردن به آرتام لبخندي روي لبام نشست:
- آرتام خيلي متفاوته... اونم مهربونه... خيلي باشخصيته و هميشه دركم ميكنه. چيزي رو كه خيلي توش دوست دارم اينه كه حتي اگر خودش كلي غم و غصه داشته باشه سعي ميكنه بروز نده و بجاش همه رو خوشحال نگه داره. ميتونم بگم ميتونه يه دوست خيلي خوب برات باشه... يه دوست قابل اطمينان...
- هوووم... ميبينم كه نيشت باز شد...
مشتي به بازوش زدم:
- زهر مار
- چيه؟ بعد از ماجراي امروز و نيش باز شده ت كشف كردم كه يه چيزايي هست ولي تو نميخواي قبول كني... يادم باشه از فريبا جوون يه تشكر ويژه بكنم...
و عين ديوونه ها يهو بلند زد زير خنده... وقتي نگاه متعجب منو ديد گفت:
- واي نبودي ببيني چقدر صحنه ي افتادنشون خنده دار بود... فريبا كه ليز خورد مهرداد نتونست بگيرتش و خودشم افتاد روش... حالا جدا از صحنه هاي +18، لحظه ي افتادنشون آخر خنده بود... من نميدونستم بخندم يا برم كمكشون... خدايي خيلي جلوي خودمو گرفته بودم.
دوباره ياد فريبا و گريه كردنش افتادمو اخمام رفت تو هم... پري دستي رو شونم گذاشت و گفت:
- باز كه اخم كردي... من جاي تو بودم اخمام و باز ميكردم چوون شوووي گراميتون دارن ميان اينطرف. منم ديگه ميرم تا يه ذره براش عشوه بياي.
نگاه چپ چپي به پري انداختم و گفتم:
- منم ميام.
صداي آرتامو از پشت سرم شنيدم:
- امان از اين حرفاي خانما كه تمومي نداره.
- پري:اگر بگم كه ذكر خيرتون بود چي؟
- پس ادامه بدين لطفا...
هر دو خنديدن. حالا ديگه كنارمون بود. نگاهي بهم كرد و گفت:
- مثل اينكه زياد بهت خوش نميگذره؟
هر كاري كردم نتونستم اخمامو باز كنم اما سعي كردم تو صدام نشوني از عصبانيت نباشه:
- چرا اتفاقا همه چي خوبه... گويا به همه هم داره خوش ميگذره.
متوجه كنايم شد چون ابروهاش بالا رفت و لبخندي زد... پري سريع گفت:
- من برم مثل اينكه هيراد كارم داره.
آرتام انقدر به پري نگاه كرد تا دور شد... منم از فرصت استفاده كردم و خوب براندازش كردم... واقعا خوش تيپ بود... يه شلوار ليِ مشكي با بلوز سرمه ايي و كفش هاي باديه مشكي كه با كاپنش به همون رنگ ست شده بود... البته منم كم تيپ نزده بودم... يه بلوز بافت كلفت تا بالاي رونم همراه شلوار توسيِ تنگم پوشيده بودم... بافتي به رنگ شلوارم كه گشاد و شل بود هم به عنوان مانتو روش پوشيده بودم... كفشاي ال استارم هم توسي بود... واقعا سرد بود... من نميدونم فريبا اينا چطوري تونستن پاشون و بكنن تو آب؟
- حالا چرا با اخم داري بررسيم ميكني؟
چند لحظه به چشماي آبي خندونش نگاه كردم. بي تفاوت شونه ايي بالا انداختمو گفتم:
- همين طوري. دليل خاصي نداره.
- يعني ميخواي بگي از دستم ناراحت نيستي؟
- نه... چرا بايد ناراحت باشم؟
- پس از دست فريبا ناراحتي...
اخمم عميق تر شد:
- وقتي فريبا با من هيچ ارتباطي برقرار نكرده چطور ميتونم از دستش ناراحت باشم؟
بعد از چند لحظه كه موشكافانه نگاهم ميكرد، كلافه شدم و گفتم:
- واقعا چرا فريبا با من حرف نميزنه... ميدونم از من خوشش نمياد ولي آخه چرا؟
خيلي خونسرد نگام كرد:
- چون از من خوشش مياد.
- پس ميدوني؟
- اوهووم...
- از كي؟
يه ذره فكر كرد و گفت:
- از موقعي كه برگشتم.
- پس ميدونستي و بقلش كردي.
- من بقلش نكردم اون خودش اين كارو كرد.
لبخندي زد و ادامه داد:
- دختراي زيادي بهم گفتن كه وقتي بقلشون ميكنم كلي لذت ميبرن. مخصوصا مواقع دلداري دادن... خب چي كار كنم... ديگه كاريه كه از دستم بر مياد...
چشمام از تعجب گرد شد... بلند خنديد. دستمو گذاشتمو رو سينشو هلش دادم عقب:
- شرم آوره؟
- چي؟ آغوش گرم من يا حسادت تو؟
- كي گفته من حسودم؟
- من... يادت نرفته كه... من ذاتا آدم باهوشيم.
صورتشو آورد جلوي صورتمو زل زد تو چشمام... يه لحظه از نگاه خيرش دستپاچه شدمو سرمو انداختم پايين... اما آرتام يهو منو بقل كرد... سعي كردم خودمو از بقلش بكشم بيرون كه دستشو دور كمرم سفت كرد:
- انقدر تكون نخور... تو رو بشتر از فريبا بقل ميكنم تا ديگه حسودي نكني.
- زشته ... يكي ميبينه.
چيزي نگفت و منو بيشتر تو بقلش فشرد... منم مقاومتي نكردم...چقدر بوي عطر مردونش خوب بود...چشمام و بستمو به ضربان منظم قلبش گوش دادم... دستامو كه تقريبا داشت يخ ميزد، اروم بردم زير كاپشنش... چقدر تنش گرم بود... اگر يه ذره ديگه تو همون حالت ميموندم خوابم ميبرد... آروم گفت:
- ديگه نبينم بهم اخم كنيا...
اينبار من جوابي ندادم... بعد از چند دقيقه رفت عقب و دوباره زل زد بهم... يه لحظه سرشو آورد جلو كه ترسيد... اما پيشونيش رو چسبوند به پيشونيم... نفس هاش ميخورد تو صورتم... با اينكه آرامش خوبي داشتم ولي مطمئنم از پشت اگر كسي مارو ميديد برداشت بدي ميكرد:
- الان فاميلاتون ميبينن... فكر بد ميكنن.
- نگران نباش... اونا تو خيابون هاي اونور بدتر از اينشم ديدن...
- بقيه كه نديدن...
- خب منم ميخوام ببينن.
منظورشو فهميدم....لبخند زدم ولي سرمو كشيدم عقب و گفتم:
- بهتره بريم...
- ديگه از دستم ناراحت نيستي؟
- از اولم نبودم...
- پس الكي اين همه منت كشي كردم.
خنديدم و دستشو كشيدم تا بريم پيش بچه ها... بقيه ي روز جلو ي نگاه محزون فريبا و مونيكا آرتام كلي بهم محبت كرد...
--------------------------------------------------------------------------------
ويرايش
--------------------------------------------------------------------------------
اين دو هفته خيلي بخش شلوغ بود. آخراي سال بود و كاراي بيمارستان زياد...
بيشتر دلم براي آرتام ميسوخت كه خيلي كار رو سرش ريخته بود. تو اين مدت كمتر ميخوابيد و بيشتر كار ميكرد ...
معمولا شبايي كه بيمارستان ميموند من ميرفتم خونه ولي امشب چون بيكار بودم و خوابمم نميومد تصميم گرفتم بمونم. اينطوري چند ساعتي رو هم كنار پري و شيما كه حسابي دلم براش تنگ شده بود ميگذروندم...
اول پري رسيد و كلي خوشحال شد از ديدنم... وقتي رفت لباساشو عوض كنه شيما اومد. با ديدنم جيغ خفه ايي كشيد:
- سلام بي معرفت.
همديگرو بغل كرديم...
- سلام به روي ماهت. خوبي؟
- از احوال پرسي تو، بابا تو كه از پري بدتري.... ول كن اون شووورتو... مگه قراره نبود برگردي سر شيفت قبليت؟
خنديدم:
- ديگه نميشه... مزه ي شووور رفته زير دندونم بد...
يه دونه آروم زد تو سرم و با خنده گفت:
- خاك... همه ي اميدم به تو بود كه تو هم وا دادي.
صداي پري مانع ادامه ي بحثمون شد:
- چيه عزب اقلي؟ آناهيد به حرفاش گوش نده... همه از روي حسادته....
و رو به شيما گفت:
- بجاي اين حرفا برو يه خري رو راضي كن بياد بگيرتت.
-شيما: وا... از خداشونم باشه... دختر به اين ماهي كجا پيدا ميشه؟
- پري: از من گفتن بود.
شيما نگاه چپ چپي حواله ي پري كرد و گفت:
- تو حرف نزن... بعد از مدتها آناهيد و ديدم ميخوام باهاش درد و دل كنم.
خانم دواچي شيما رو صدا كرد... قبل از اينكه بره، ازم پرسيد:
- تا كي ميموني؟
- فعلا هستم... برو به كارت برس.
سري تكون داد و سريع رفت تا لباسشو عوض كنه و بعدم بره كارشو انجام بده. به پيشنهاد پري رفتيم تو استيشن... كم كم داشتن مريض هايي كه عمل شده بودن و تو اتاق ها جابجا ميكردن... بخش داشت خلوت ميشد...
واي آرامش شب...
- پري خوش به حالت...
- چرا؟
- ببين چقدر اينجا آرومه... روزا خيلي شلوغه...
- خب شيفتتو عوض كن...
- ميخوام اينكارو بكنم ولي هر دفعه يا يادم ميره به آرتام بگم يا موقعيت خوبي نيست كه بخوام اينكارو بكنم.
- شايدم به خاطر دكتر مهرزاد نمياي...
- برو بابا...
شيما اومد كنارمون...
- بدون من غيبت و شروع كردين...
- غيبت چيه؟ داشتم ميگفتم چقدر دلم براش شبكاري تنگ شده.
- دست رو دلم نذار... منم دلم براي جمع سه نفرمون و غيبت شبانمون تنگ شده...
هر سه خنديديم... شيما سريع گفت:
- وقت كمه... چند تا خبر دست اول دارم...
-پري: بعد به من ميگي فضول... اين رادار هاش از منم قوي تره...
- شيما: خودت فضولي.... اصلا نميگم.
- پري: اي بابا... لوس نكن خودتو... بگو تا خانم دواچي نيومده...
نگاهشو با اكراه از پري گرفت و در حالي كه لبخند موذيانه ايي رو لباش نقش بست گفت:
- دكتر يزداني آخر ماه ميره خواستگاريه مهديه...
- پري: چرت نگو... تو از كجا ميدوني؟
- اونش محرمانه س... منبعش موثقه... فقط به كسي نگين چون كسي نميدونه...
- پري: اوهوو... همين تو براي خبر كردن يه شهر كافي هستي ...
شيما اخمي كرد و گفت:
- ديگه هيچي بهت نميگمااا.
پري خنديد... كرمش بود. ميخواست حرص شيما رو در بياره. آفرين به مهديه... برخلاف دوستش تونست دل دكتر يزداني رو ببره. از شيما كه همچنان در حال كل كل كردن با پري بود، پرسيدم:
- طناز چي كار ميكنه؟
- شيما: خودت ديگه تصور كن بخاطر عقب افتادن از دوستش چه حالي داره.
- پري: من كه اصلا دوست ندارم تصور كنم.
- شيما: خب خبر بعدي... دكتر سليمي جديدا خيلي با سالومه تيك ميزنه...
- سالومه؟
- شيما:اره ديگه... همون كه تو پذيرش كار ميكنه.
- پري: نــــه... اينا كه زياد همديگه رو نميبينن...
- شيما: خب اين ماله تو بيمارستانه... بيرون كه ميتونن همديگرو زيارت كنن.
- تو مطمئني؟
- شيما: گفتم كه خبرام موثقه...
- پري: تو اين خبرا رو از كجا مياري؟
شيما شونه ايي بالا انداخت و با خنده گفت:
- ديگه ديگه... و اما آخرين خبر دست اولم،دكتـ...
صداي خانم دواچي هر سه تامون و از جا پروند. به پري و شيما گفت چند تا كار انجام بدن كه چون منم بيكار بودم رفتم كمكشون...
كار من يه ذره دير تر از اون دو تا تموم شد... وقتي رسيدم اون دوتا مشغول حرف زدن بودن...
نرفتم تو استيشن، دستامو روي ميز بلند روبروم گذاشتمو از همونجا گفتم:
- صبر نكردين تا من بيام؟
- شيما: اينارو ول كن...و اما خبر اصليه... در مورد دو تا از پرستاراي تازه وارده كه چشمشون دكتر زرافشان و گرفته بد... بيچاره ها نميدونن اعصاب نداره و يه چيزي بهشون ميگه كه نتونن خودشون و جمع كنن.
- اووم... انقدرام ترسناك نيست بيچاره... فقط يه ذره جديه...
- پري: خب اينو مايي ميگيم كه تركش هاش بهمون نخورده... ولي بچه هاي ديگه حسابي ازش ميترسن... مخصوصا انترن هااا. چند روز پيش تو اورژانس چنان دادي سر يكي از انترن ها زد كه كم مونده بود دختره خودشو خيس كنه...
با شنيدن اسم اورژانس ياد ديروز افتادم...
- بچه ها يه چيزي... ديروز كه داشتم ميومدم تو بخش دكتر رفعت و ديدم...
پري بلند شد و در حالي كه براي هر سه تامون چايي ميريخت، پرسيد:
- رفعت؟
- رزيدنته اورژانس... الان گفتي اورژانس يادم اومد.
سري به نشونه ي فهميدن تكون داد... چاييمو گذاشت جلومو و خودشم از استيشن اومد بيرون و كنارم وايستاد.
- ديروز ديدمش خيلي پكر بود... وقتي ازش پرسيدم چي شده گفت پريشب يه راننده تاكسي جوون كه حدوداي 35 سال داشته بخاطر سكته ي قلبي آوردن اورژانس... مثل اينكه حالش بد بوده و اميدي نداشتن... ولي در كمال نا اميدي بر ميگرده و حالشم رو به بهبود بوده... ميگفت طرفاي ظهر زنش به همراه بچه ي 6 سالش خيلي نگران ميان و اصرار ميكنن ببيننش... اينم قبول ميكنه ولي بچه با ديدن باباش ميزنه زير گريه و اونم ميگه ملاقات تعطيل چون تو روحيه ي بچه تاثير ميذاره... اون راننده هم كه خيلي از وضعيتش نگران بود با ترس ميپرسه خوب ميشه يا نه... دكتر رفعتم كه ديد حالش خوبه بهش اطمينان ميده خوب ميشه اما ديگه نميذاره بچه هه باباشو ببينه....
آهي كشيدمو ادامه دادم:
- اما امروز صبح كه اومد بهش گفتن مَرده ديشب تموم كرده... دكتر رفعت هنگ كرده بوده... بيچاره عذاب وجدان گرفته بود كه نذاشت پدره با بچه ش درست و حسابي خداحافظي كنه....
پري و شيما هم مثل من از شنيدن اين داستان متاثر شدن... چند دقيقه ايي هر سه تامون ساكت بوديم كه پري گفت:
- آخه يه جوون 30 ساله چرا بايد سكته كنه؟
و دوباره سكوت... اينبار صداي آرتام از پشت سرم بود كه سكوت بينمون رو شكست:
- چي باعث شده شما سه تا بانوي زيبا ناراحت بشين؟
پري و شيما همزمان سلام كردن كه آرتام با خوش رويي جوابشون رو داد و منتظر به من نگاه كرد تا دليل ناراحتيمو بگم... چون از ماجرا خبر داشت با اشاره ي كوچيكي فهميد. سري از روي تاسف تكون داد:
- بيچاره بچه ش و همسرش...
يه قلپ از چاييم كه حالا خنك تر شده بود خوردم... شيما پرسيد:
- دكتر چايي بريزم براتون؟
- خيلي دلم ميخواد ولي كار دارم بايد برم و وقت ندارم صبر كنم تا خنك بشه.
فنجون چاييمو بلند كردم تا يه قلب ديگه ازش بخورم كه آرتام دستشو روس دستم گذاشتو فنجون به لباي خودش نزديك كرد...
يه ذره ازش خورد... بعد لبخندي به قيافه ي متعجب من زد و گفت:
- مرسي... خيلي چسبيد.
با اجازه ايي گفت و جلوي چشماي خندون پري و شيما ازمون جدا شد... فكر نميكردم همچين كاري بكنه... با رفتنش پري و شيما شروع كردن چشم و ابرو اومدن... ريز ريز مي خنديدن. هيچي ديگه از فردا همينو برام دست ميگيرن... چشم غره ايي بهشون رفتم ولي فايده ايي نداشت.
****************************************
--------------------------------------------------------------------------------
با صداي زنگ alarm گوشيم چشمامو باز كردم.... وقتي كه خواب از سرم پريد و موقعيتم يادم اومد لبخندي زدم... باورم نميشد... امروز اول فروردين بود... اول عيد... چقدر عيد و دوست داشتم... هميشه فصل بهار و دوست داشتم... احساس ميكردم با هر برگي كه روي درخت ها سبز ميشه منم شاداب تر ميشم... با اينكه هواي تهران آلوده س اما اين چند روز هر جا كه ميتونستم چند دقيقه ايي مي ايستادم هوا رو با لذت ميفرستادم توي ريه هام... هواي آلوده رو... واقعا برام لذت بخش بود... با اينهمه آلودگي ولي بازم بوي تازگي و طراوت ميداد... هر كي تو خيابون از كنارم رد ميشد فكر ميكرد من خل شدم...
با ذوق از جام بلند شدم تا برم حموم.... ساعت 5:30 بود و ساعت 8 هم سال نو ميشد... قرار بود موقع تحويل سال خونه ي ماماني جمع بشيم... تو سال هاي اخير بيشتر سال تحويل خونه ي ماماني جمع ميشديم.... يادمه بخاطر اينكه با كاوه سر يه سفره ي هفت سين بشينم مامان و بابا رو راضي ميكردم كه بريم اونجا... از موقعي كه كاوه اومد ايران، با اينكه هر سال تو خونه ي خودمون هم سفره ي هفت سين پهن ميكرديم ولي يه بارم سال نو رو تو خونه مون جشن نگرفتيم...
امسال واقعا گيج شده بودم كه سال نو كجا برم؟ خونه ي خودمون... خونه ي آرتام اينا... يا خونه ي ماماني.
اما پريشب كه ماماني زنگ زد و همه رو دعوت كرد خونشون مشكل بزرگ منم حل شد... از فكر اينكه اين موضوع چقدر برام بزرگ جلوه كرده بود خندم گرفت...
سريع چپيدم تو حموم... بي حركت زير دوش وايستادم تا آب همه ي خستگي هاي اين يكسالمو بشوره و ببره... حس خيلي خوبي بود...
حولمو دورم پيچيدم... به ساعت نگاه كردم... منوبگو چقدر نگران بودم كه زيادي تو حموم بودم... همه ش يه ربع گذشته...
هموينطور كه موهامو با حوله خشك ميكردم در كمد لباسام رو باز كردم... امروز ميخوام حسابي به خودم برسم... لباس نو پوشيدن يكي از آيين هاي اين نوروز بود... از امروز سعي ميكنم عوض بشم... خندم گرفت... هر سال همين موقع اين حرفا رو ميزنم ولي همه ش مال همون روز اوله...
دوباره به لباسام نگاه كردم... از اونجايي كه من از اون دسته آما بودم كه فقط روزاي خاصي به خريد نميرفتم و هر وقت ميرفتم بيرون اگر چيزي چشممو ميگرفت ميخريدم كلي لباس نو و استفاده نشده داشتم... هرچند نصف لباس هاي تو كمدم هم كادوهاي اهداييه كاوه بود كه بايد سر فرصت ميدادمشون به كسايي كه احتياج دارن... چون مطمئنا ديگه اونارو نميپوشيدم... بايد همه چي رو تموم كنم... پري حق داشت...
بايد زندگيمو بكنم...
بايد به خودم فكر كنم...
به آيندم...
به آرتـ....
به آرتام كه نبايد فكر كنم... ولي مگه ميشد؟... مگه ميشد به روزاي خوبي كه كنارش بودم فكر نكنم... دوباره لبخند مهمون لبام شد... انگار به اسمش حساسيت پيدا كردم... هر دفعه بهش فكر ميكنم لبخند ميزنم... به حلقه ي نامزديم نگاه كرديم... كم پيش اومده بود كه از دستم درش بيارم... با اطمينان ميتونم بگم آرتام تنها پسري بود كه تونستم باهاش رابطه ي دوستانه ايي داشته باشم... وقتي با كاوه بودم همه چي عاشقانه بود...كاوه بيشتر معشوقم بود تا دوستم... ولي آرتام يه دوسته خوبه... خوش به حال زنش... پس فعلا خوش به حال من...خندم گدفت... امروز خيلي دلم ميخواست يه ذره براش دلبري كنم... شايدم ميخواستم...
بين لباسام گشتم و يه پيراهن بدون آستين به رنگ ياسي كه يقه ش دور گردن بشته ميشد و پارچه ش لخت بود انتخاب كردم... قدش تا روي زانوم بود... فكر كنم رنگ لباس به رنگ سبزه ي پوستم ميومد... سري از روي رضايت تكون دادم و لباس و گذاشتم رو تخت... اول بايد موهامو خشك ميكردم...
پريروز رفته بودم آرايشگاه... به پيشنهاد آرايشگر موهامو بلوطي كردم... پشت موهامم خرد و جلوشم چتري كوتاه كرد برام... موي چتري خيلي بهم ميومد و صورتمو بچه گونه تر ميكرد... سشوار موهام كه تموم شد پشت موهامو يه ذره پوش دادمو شلوغ پشت سرم جمع كردم... چتري هامم ريختم تو صورتم... يه شلوار لي به همراه بليز آبي تنم كردم و پيراهنمم گذاشتم تو كاور تا ببرم اونجا عوضش كنم...
به ساعت نگاه كردم... 6:30 بود... حتما مامان اينا بيدار بودن... از اتاق رفتم بيرون... حدسم درست بود... مامان داشت ميز صبحونه رو ميچيد... بلند سلام كردم و رفتم كنارش...
- صبح بخير عزيزم... برو به بابات بگو عجله كنه...
بابا رو صدا زدمو مشغول خوردن شدم... قرار بود آرتام اينا مستقيم بيان همونجا...
*********************
وقتي رسيديم خونه ي ماماني آرتام و بابا بيژن هنوز نيومده بود... اينطوري بهتر بود... سريع با همه روبوسي كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم... از سر و صداي پايين معلوم بو كه اونام رسيدن... نميدونم چرا يه ذره استرس داشتم... من قبلا هم جلوي آرتام لباس كوتاه پوشيده بودم ولي اينبار فرق ميكرد... اينبار عكس العملش برام مهم بود... يه ذره صبر كردم تا آروم بشم و بعد رفتم بيرون... بازار تعارفات گرم بود و همه سرپا وايستاده بودن... نگاهم روي آرتام كه داشت با بابا حرف ميزد پابت موند... يه كت و شلوار اسپرت كرم رنگ همراه پيراهن مردونه ي سفيد كه دو تا دكمه ي بالاييش رو هم باز گذاشته بود به تن داشت... موهاي قهواييش رو مرتب داده بود بالا و بوي عطرش هم خونه رو برداشته بود... فقط احساس ميكردم يه ذره خسته س...
محوش شده بدم كه متوجه من شد... اونم زل زد به من... بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و لبخندي زدم... رفتم جلو با بابا بيژن سلام وعليك كردم... آراتام هنوز نگاهم ميكرد... رفتم جلو سلام كردم... سري تكون داد و چيزي نگفت... ولي نگاهش يه طوري بود... يه طوري كه معذبم ميكرد.... بهش تعارف كردم بشينه و خودمم به بهونه ي چايي آوردن رفتم تو آشپزخونه.... يه چند تا نفس كشيدم تا التهاب دورنيم كم بشه...
با سيني چايي رفتم تو هال... تمام مدت چايي تعارف كردن سنگيني نگاه آرتامو احساس ميكردم... دو تا چايي بيشتر نمونده بود... بدون اينكه به آرتام تعارف كنم يه دونه رو گذاشتم جلوش و چاييه خودمم برداشتم... بجاي اينكه كنارش بشينم رفتم روي يه مبل درست روبروش نشستم... امروز خيلي بدجنس شده بودم... لبخندي زدم... پاهاي خوش تراشمو انداختم روي هم و وانمود كردم كه دارم به حرف بقيه گوش ميدم... حرف بجايي رسيد كه بابا بيژن از آرتام سوالي پرسيد اما ارتام جوابي نداد... نگاش كردم... داشت به من نگاه ميكرد ولي فكرش جاي ديگه ايي بود... بار دوم كه بابا بيژن صداش كرد به خودش اومد...
- چيزي گفتين؟
بابا بيژن با چشم اشاره ايي به من كرد و گفت:
- حواست كجاست بابا جوون؟
همه خنديدن حتي خود آرتام... ولي من يه كوچولو خجالت كشيدم... بابا بيژن دوباره سوالشو پرسيد و آرتامم جوابشو داد... ديگه داشتيم به زمان سال تحويل نزديك ميشديم... ماماني گفت همه بريم دور سفره... دقايق آخر بود... همه مشغول دعا كردن بودن... منم چشمامو بستم و داشتم دعا ميكردم... يهو ماماني بلند گفت:
- هر آرزويي دارين بكنين...
بابا بيژنم سريع گفت:
- من كه آرزايي جز ديدن نوه هام ندارم...
چشمام از تعجب باز شد و به جمع نگاه كردم... انگار اين فقط آرزوي بابا بيژن نبود... به زور لبخندي زدمو به آرتام نگاه كردم... معلوم بود اونم از اين حرف شكه شده... نگاهم كرد و لبخند آرامش بخشي زد... دستمو از زير ميز گرفت و گذاشت روي پاش...
roman دروغ شيرين (13)
roman دروغ شيرين (13)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
جملات توصيفي - تشويقي
براي دريافت جملات توصيفي - تشويقي كليلك كنيد
جملات توصيفي - تشويقي
جملات توصيفي - تشويقي
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
بچه قرتي ها7
با من من گفتم:خب چيزه....دليل خاصي نداره فقط تمايلي به خوانندگي ندارم
فرحناز-اينكه نشد دليل منطقي عزيزم
احسان-ببينيد ترمه خانم از اونجايي كه ما خيلي وقته داريم توي زمينه ي موسيقي فعاليت ميكنيم كاملا متوجه ميشيم كه چه صدايي بدرد چه نوع سبك هايي ميخوره براي همين از همون چند بيت شعري كه خونديد فهميديم صداي شما مناسب كار ماست
سهراب دنباله ي صحبت احسان رو گرفت و گفت:اگر شما راضي بشيد و با ما همكاري كنيد ما خيلي ازتون ممنون ميشيم
همه ي چشم ها زوم بود روي منه طفلك.خب الان اگر بگم نه كلي موج نصيحت به سمتم روانه ميشه.اگرم بگم اره كه خودم از اين مسخره بازي ها بدم مياد.
اروم گفتم:خب ميدونيد چيه....من زياد دلم راضي نيست
رهام- چرا؟
من-اي بابا داشتم حرف ميزدم
رهام-نخير فقط داشتيد بهانه مياورديد
من-اصلا من به خاطر وجود همين اقاست كه دوست ندارم با گروهتون همكاري كنم
يعني دقيقا به اولين طنابي كه اويز شده بود چنگ زده بودم و بهونه كردم.
رهام-يعني مشكلتون فقط منم؟
دست به سينه شدم و رو به پنجره گفتم:بله
رهام-باشه مشكلي نيست پس حله بچه ها
احسان-اما رهام....
رهام-گفتم كه حله
سهراب با خوشحالي كه از صداش معلوم بود گفت:واي خداي من باورم نميشه حل شده باشه
و بلند شد و شيرين گردوند.در حالي كه همه در حال خوشحالي كردن بودند من به فكر مخمسه اي كه توش گير كرده بودم ، بودم و رهام هم با يه لبخند موزيانه زير چشمي داشت بهم نگاه ميكرد.
چشم هاي ميشي رنگش اولين چيزي بود كه به چشم ميومد و ادم رو مسخ خودش ميكرد.صورت سبزش و بيني باريك و قلميش و لب هاي قلوه ايش كه ادم رو ياد انريكه مينداخت به خوشگليش دامن ميزد.
نگاهم رو از چشم هاي شيطون و خيرش گرفتم و با خودم گفتم:مبارك صاحبش چنگي به دلم نزد
احسان-ترمه خانم اگر موافق باشيد بايد چند تا بيت شعر رو بخونيد تا ما كاملا از بابت شما مطمئن بشيم
من-حرفي ندارم
احسان بلند شد رفت توي يكي از اتاقا و با چندتا برگه برگشت.
لطفا اين چند تا بيتي كه قرمز كردم رو بخونيد.همه خيره شده بودن به من.حتي نيم نگاهي هم به پانيذ و ترنج و فرحناز ننداختم.چون اگر اون سه تا اين نقشه رو برام نميكشيدن الان لازم نبود چهچه بزنم.
وقتي خوندم تموم شد همه برام دست زدن و رهام موشكافانه بهم خيره شد و گفت:اگر دوشيزه ي مكرمه اجازه ي صحبت رو بديد بايد بگم كه صداتون كاملا صاف و بي نقصه اما ما همينطوري نميتونيم تصميم بگيريم و شما بايد يه تست كوچيك هم پيش استاد ما بديد
براي اينكه بند رو به اب ندم گفتم:من اماده ي هر تستي هستم
وقتي داشتيم از خونشون ميرفتيم بيرون صداي اروم احسان رو كه داشت با فرحناز صحبت ميكرد رو شنيدم:فرحناز اينكه همچين ناراضي هم نبود.
فرحناز-والا نميدونم چي شد كه قبول كرد ما كه هرشب و هرروز توي گوشش ميخونديم و يه كلام ميگفت نه
قيافه ي احسان هم بدك نبود.فرحناز ميگفت 24 سالشه.يعني هم سن رهام.
چشم هاي قهوه اي رنگ درشتي كه توي صورتش خودنمايي ميكردند.لب هاي باريك وبيني كه با ظرافت عمل شده بود.موهاي قهوه اي تيره اي كه روي هم رفته جذابش ميكردند.
از احسان بيشتر از رهام خوشم ميومد.رهام با اون چشماش شبيه گربه وحشي ها بود.ولي احسان نه خيلي اقا بود.
*****
تا يه هفته توي خونه جنگ اعصاب بود.همه باهم دعوا داشتيم.كلي سرشون داد كشيدم كه چرا اين كارو كردن.
استاد تقي پور كه پيانو زن مطرحي هم بودقرار بود ازم تست صدا بگيره.اما من سر اولين قرارمون نرفتم و گفتم كه سرما خوردم.
ولي مجبور شدم سر دومين قرارمون برم و تست بدم.تقي پور مرد 56 ساله اي بود كه خيلي توي كارش جدي بود.توي چندتا از شوخي هايي هم كه باهاش كردم همچين ضايعم كرد كه ديگه خفه خون گرفتم.
يه هفته بعد خبرش رسيد كه تقي پور از چندين نفر ديگه هم تست گرفته اما بازم صداي من برتر بوده و منو قبول كردن.اينم از خر شانسي منه ديگه.
حالا ديگه رهام رو بيشتر توي دانشگاه ميديدم.انگاري از قصد ميومد كه منو حرص بده.
يك روز توي يه رستوران قرار گذاشتيم تا من بچه ها ي گروه رو بشناسم.
اسم گروه موسيقيمون رو افتاب پرست گذاشته بودند.....يعني وقتي شنديم تا چند ثانيه فقط خيره خيره نگاهشون ميكردم.
همون رو مارمولك ميذاشتن به قرآن سنگين تر بودند.
يه 45 باندي(25باند) يا يه بادجه تلفني (كيوسك)چيزي ميذاشتن....(بچه هامن به هيچ وجه قصد توهين به اسامي گروه ها رو ندارم)
رهام نيومده بود.به من چه.ميومد هم فرقي نميكرد.تمرين ها رو قرار بود توي زير زمين خونه ي احسانشون انجام بديم.چون باباش شيخ بود مجبور بوديم وقت هايي بريم اونجا كه باباش خونه نباشه.
اما مادرش مشكلي نداشت.تقي پور قرار بود كمكمون كنه.اگر به كارامون مجوز ميدادن كه ميداديم بيرون وگرنه احسان ميگفت بعدش يه فكر ميكنيم ديگه....
******
فرحناز دفش رو توي دستاش گرفت و گفت:ترمه اول تو برو تو بعدش من ميام.
من-نه تو برو بعدش من ميام
فرحناز-اي كه بميري تو
فرحناز روسريش رو كشيد جلوتر و اروم اروم به سمت خونه ي احسانشون رفت.ترسون لرزون به اطراف نگاه ميكردم.حالا خوبه باباش همين الان سر برسه.
با صداي سوت فرحناز به خودم اومدم و با هم رفتيم داخل خونشون.امروز اولين روز تمرينمون بود.
احسان شربتي به دستمون داد و گفت:الاناست كه بچه ها هم سر و كلشون پيدا بشه
با ترس به خونشون نگاه كردم.خونه ي بزرگ و سلطنتي داشتند.تابلو فرش هايي كه اطراف خونه بود و مبل هاي منبت كاري شده با فرش هاي دست باف و ابريشمشون جلا و عظمت خاصي به خونه داده بود.
احسان-ترمه خانم خونه رو خورديد
با گيجي گفتم:تو دهن منكه جا نميشه
فرحناز زد زير خنده و گفت:واي باز ترمه زد اون كانال
از پاش ويشگوني گرفتم.همه جا بايد ابروي من رو ببرن.با صداي زنگ در احسان به سمت ايفون رفت و گوشي را برداشت وگفت:سلام رفقا بياين تو
من-رفقا؟مگه فقط سهراب نميومده؟
كسي واسه حرفاي يه جوجه كوچولو طره خورد نميكه خانم
به سمت رهام برگشتم.بازم دندوناش رو واسم تيز كرده بود.منم خنجر رو از رو بستم و گفتم:به دعاي گربه سياه هم بارون نمياد
سهراب-سلام ترمه خانم سلام فرحناز خانم
از جام بلند شدم و با سهراب احوال پرسي كردم.حتي يه نگاه كوچيك هم به رهام ننداختم.پسره ي از خود راضي.
احسان-بچه ها بپرين توي زير زمين تا بابا نيومده
رهام-پسر مامانت كجان؟
احسان-رفته بيرون بريم پايين ديگه
همراه بچه ها از پله ها پايين رفتيم و بعد از چند دقيقه به در نارنجي رنگي رسيديم.وقتي رهام در رو باز كرد با تعجب به زير زمينشون كه كمي از ديوونه خونه نمياورد نگاه كردم.
رنگ هاي نارنجي و مشكي و قرمز تمام اتاق رو پر كرده بود.گوشه هايي از اتاق پر بود از نقاشي ها و نوشته هاي درهمي كه به سختي خوانده ميشد.نه اصلا خوانده نميشد.
نور كمي كه از پنجره ي كوچكي كه در اتاق قرار داشت ميامد تنها روشنايي اونجا بود.
رهام برق رو كه زد نور نارنجي رنگ كم سويي اتاق رو پر كرد.
اتاق براي همه عادي بود.انگار كه چيز عيجبي نديدن.ولي من مثل عقب مونده ها به اتاق زل زده بودم.
فرحناز-زياد تعجب نكن اين اتاق ديوونه بازي هاي رهام و احسانه
من-ديوونه بازي؟
فرحناز-وقتي باباي احسان خونه نيست رهام و احسان ميان اينجا اهنگ ميزنن خودشون هم اينجا رو دست و پا كردن
اون روز تمرين خاصي نكرديم.فقط دور هم جمع شديم و درباره ي كارمون صحبت كرديم.اينكه بايد با كلاس هاي دانشگاهمون تنظيمشون ميكرديم.اما من هنوز هم ته دلم يه خورده ميترسيدم.بالاخره اونا سه تا پسر بودن و ما دوتا دختر.تازه سه ماه براي شناختن فرحناز كافي بنظر نميرسيد.
از اون گذشته من هنوز چيز زيادي درباره ي موسيقي نميدونستم و سرشته اي هم نداشتم.اما سهراب چندتا كتاب بهم معرفي كرد تا براي شروع بخونم و دستم راه بيفته.
رهام هم محلي به من نميذاشت.انگار من اونجا نبودم.منم كمي از اون نمي اوردم...!
روز دوم تمرين بود و همه دور هم جمع شده بوديم و داشتيم درباره ي شعري كه اقاي تقي پور بهمون داده بود صحبت ميكرديم.
رهام-بنظر من اين بدرد صداي ايشون نميخوره
من-مگر كسي از شما درباره ي صداي من سوال كرد؟
رهام-خانوم چرا شما متوجه نيستيد شما هنوز هيچي درباره ي زير و بم صداتون نميدونيد
من-نكه شما ميدونيد !
رهام-ما نيومديم اينجا كل كل كنيم
من-پس لطفا با من صحبت نكنين چون اخرش به كل كل ختم ميشه
رهام-والا منم همچين تمايلي براي صحبت ندارم اين خود شماييد كه بحث رو راه ميندازيد
احسان-بچه ها خواهش ميكنم
وقتي جو اروم شد احسان گفت:بايد ترمه خانم رو ببريم پيش اقاي جديدي
رهام نگاه كوتاهي به من انداخت واروم گفت:حالا چرا فرهاد ؟
احسان-رهام توروخدا بس كن اون بهترين گزينست
من-اين اقاي جديدي كي هست حالا؟
احسان-ايشون ميتونن روي صداي شما كار كنن و شما رو با زير و بم صداتون اشنا كنن
من-من با صدام اشنام
رهام خودكاري كه دستش بود رو كلافه پرت كرد روي زمين و با صداي نسبتا بلندي گفت:ميشه اينقدر لجبازي نكني؟
دست به سينه زدم و گفتم:نخير نميشه
رهام از جاش بلند شد و از اتاق رفت بيرون.جو سنگيني بينمون حاكم بود.
سهراب اروم گفت:ترمه خانوم اگر لطف كنيد و با ما همكاري كنين همه ي ما ممنونتون ميشيم
خجالت زده از رفتاري كه كرده بودم اروم گفتم:خب حالا كي بايد برم؟
سهراب-خودم پس فردا ميبرمتون البته اگر ايرادي نداره
من-نه بابا چرا ايرادي
نيم ساعت بعد رهام اومد توي اتاق.بوي تلخ سيگار تمام فضا رو پر كرد.با تعجب بهش نگاه كردم.
چشم هاي ميشي رنگش حالا تيره تر شده بود.صورت سبزش با اون لب وبيني متناسب با بينيش باعث شده بود جذابيت خاصي توي صورتش به چشم بخوره.
وقتي سرش رو اورد بالا خيره بهم نگاه كرد.اما سريع رومو كردم اونور تا از زير سنگيني نگاهش خلاص شم.
******
با بوق ماشين از خونه اومدم بيرون.دم در فرحناز اومد پيشم و گفت:تِري رهام هم اومده توروخدا ابرو داري كن
من-تِري يعني چي؟
فرحناز بوسم كرد و گفت:ببخشيد ترمه جون حالا اين تن بميره جون من مثل گربه وحشي ها نباش
من-خيلخب تو هم برو تو
از پله ها اومدم پايين.گره ي روسري سرمه اي رنگم رو محكم تر كردم و نفس عميقي كشيدم و در رو باز كردم.
رهام پشت 206 نشسته بود و احسان هم بغل دستش.در ماشين رو باز كردم و بي توجه به حضور رهام گفتم:سلام اقا احسان
احسان برگشت سمتم و گفت:سلام ترمه خانم خوبيد شما؟
من-بله خيلي ممنون خوبم
احسان برگشت و گفت:خب خدا رو شكر
چند ثانيه ماشين بي حركت ايستاده بود وكسي حرفي نميزد.با تعجب برگشتم به اينه ي راننده نگاه كردم و متوجه نگاه رهام روي خودم شدم.
چند ثانيه خيره بهم نگاه ميكرديم.نه اون حرفي ميزد نه من.
اخر به حرف اومد:يه وقت سلام نكني ها
من-حالا من سلام نميكنم تو هم ادب نداري سلام كني؟
رهام-اختيار داري كوچولويي گفتن احترام بزرگتري گفتن
من-منكه چيزي در وجود شما نديدم كه احترامتون رو حفظ كنم
يك لحظه احساس كردم از گوشاش اتيش زد بيرون.خدا مرگم بده اين اژدها بوده و من نميدونستم !....نه ترمه اژدها كه از گوشاش اتيش نميزنه بيرون
رهام-پياده شو
صداي فرياد رهام تمام ماشين رو پر كرد.
من-بله؟
رهام-بهت گفتم از ماشين من پياده شو
احسان-رهام توروخدا بس كن
رهام-تو خفه شو...بهت ميگم از ماشين من پياده شو
در حالي كه در ماشين رو باز ميكردم از ماشين پياده شدم و تير اخر رو هم زدم و گفتم:لياقت نداري تو ماشينت بشينم
صداي جيغ لاستيك ها روي اسفالت باعث شد بخودم بيام و بفهمم واقعا مثل يه گربه وحشي شدم و همش بهش ميپرم و هيچي هم حاليم نيست.
شونه اي بالا انداختم وبا خودم گفتم:بروبابا كاري كه شده
به سمت پياده رو رفتم.حوصله ي غر زدناي فرحناز رو نداشتم.
بعد از يك ساعت پياده روي به سمت خونه به راه افتادم.حالا ديگه كسي بهم شك نميكنه.
*****
اگه زندگي عذابه يه حباب روي ابه
من به گريه ها ميخندم ميگم اين همش يه خوابه
در حالي كه اهنگ رو زير لب زمزمه ميكرد كليد رو انداختم توي در و وارد شدم.در حالي كه روسري رو از سر م ميكندم داد زدم:هي فري كجايي من گشنمه
دستم روي هوا موند و كلمات هم توي دهنم ماسيدن.
به چشم هاي ميشي رنگش زل زدم.اين و احسان اينجا چيكار ميكردن.
در حالي كه سرش رو مينداخت پايين گفت:چه عجب
سريع روسريم رو سرم كردم و گفتم:اينجا چه خبره؟
احسان-سلام ترمه خانم.واقعيتش من رهام رو به زور كشوندم اينجا كه بريم پيش جديدي
در حالي كه خودم رو روي مبل ولو ميكردم گفتم:خب بد كاري كرديد
رهام از جاش بلند شد و گفت:احسان پاشو بريم
احسان دستش رو كشيد و گفت:رهام بخاطر من
از اينكه رهام بخاطر احسان نشست يه لحظه يه چيزي ته قلبم تكون خورد.شايد بخاطر اين بود كه به طرز احمقانه اي دوست داشتم بخاطر من بشينه.
نگاهم توي چشماي عصبي فرحناز و ترنج گره خورد.يه جور شماتت ته نگاهشون بود.بروبابا....
احسان-ترمه خانم حالا اگر موافقيد بريم پيش جديدي
من-اقا احسان خودتون كه شاهد بوديد منو از ماشينش بيرون كرد.به من بي احترامي كرد
رهام- منكه چيزي در وجود شما نديدم كه احترامتون رو حفظ كنم
با دهن باز بهش خيره شدم.اما سريع فكم رو جمع كردم و گفتم:پس چشم بصيرت نداريد
رهام-بله متاسفانه
احسان-اي بابا باز كه شروع كردين پاشيد ترمه خانوم پاشيد بريم
اومدم مخالفت كنم كه فرحناز گفت:ترمه بلند شو ديگه
بلاجبار بلند شدم و به سمت در رفتم.اون دوتا هم بعداز تشكر و خدافظي دنبال من روونه شدند.
******
روبروي ساختمان پنج طبقه اي نگه داشت و سريع ماشين رو خاموش كرد و پياده شد.احسان هم بسم لله ايي گفت و پياده شد.منم اخر از همه پياده شدم و كنار احسان قرار گرفتم.
احسان-ترمه خانوم شما بايد با رهام بريد داخل
من-اما چرا شما نمياين؟
احسان-من الان وقت دكتر دارم.اگر دو ساعت پيش ميرفتيم منم ميومدم
دوباره به ساختمون نگاه كردم."ساختمان پزشكان"
من-اوه ايرادي نداره بفرماييد.
رهام و احسان هم با هم دست دادند و احسان رفت.
وقتي احسان رفت رهام نگاهي بهم انداخت و سوار ماشين شد.منم لگدي به لاستيك ماشينش زدم و رفتم كه سوار شم.
حالا جلو بشينم يا عقب؟رفتم به سمت دستگيره ي جلو و گفتم جلو ميشينم....ولي نه نكنه با خودش فكراي ناجور كنه....ولش كن عقب ميشينم.....نه ناراحت ميشه همون جلو ميشينم.....نه ترمه عقب بشين حيا كن دختر....نه عقب ميشينم....بذار جلو بشينم.....اگه جلو بشينم خطرناكه با يه پسر تنها زير يه سقف كوتاه كمتر از نيم متر فاصله....همون عقب ميشينم ....نه جلو ميشينم
همونطور داشتم فاصله ي بين در عقب و جلو رو ميرفتم و ميومدم كه سر رهام از شيشه اومد بيرون:
من نميدونم چرا شما دخترا فكر ميكنين بين صندلي جلو و عقب فرقه
دستم رو به كمرم زدم و گفت:منم نميدونم شما پسرا چرا فرق صندلي عقب و جلو رو نميفهميد
رهام-بگو تا بفهمم
با همون قيافه ي حق به جانب در جلو رو باز كردم و بخاطر اينكه نفهمه كه كم اوردم گفتم:درحد مغز كوچيك شماها نيست
رهام دنده عقب گرفت و گفت:برو با عروسكات بازي كن
من-هه هه كم اوردي
رهام-من؟ از كي از تو ؟ عمرا
من-نخيرم هروقت كم ميارين ميگين برو با عروسكات بازي كن
رهام-خب چون شما ها از دار دنيا فقط همون عروسكاتون رو دارين
من-حالا خوبه ما همون رو داريم شماها كه همون رو هم ندارين
رهام-اره بابا اصلا شماها دارا شماها خوب شماها فرشته....اصلا ما پسراغرغرو ماها بد ماها شيطون حالا راضي شدي؟
من-نه نشدم
رهام-اونوقت واسه چي؟
من-اخه نگفتي ما پسرا گند دماغ
رهام-اووووف خدا گير چه كسي افتادم
*****
رهام-در رو باز كن ديگه پسر ما دم دريم
.....
رهام-اي بابا اون....
و نگاهي به من انداخت و گفت:تكونش بده ديگه
.....
رهام-بدو
تلفنش رو قطع كرد و گفت:فعلا اتش بس باشيم تا فرهاد چيزي نفهمه
و سريع دنباله ي حرفش رو گرفت و گفت:تو بهش بگو اقاي جديدي
با تعجب ابرويي بالا انداختم و گفتم: وا ! مگه فرهاد بگم چشه؟
صداي از توي ايفون اومد كه گفت:هيچي نيست خانمي تو بگو فرهاد جون
رهام ابروهاش رو در هم كشيد و در رو باز كرد و گفت:بفرماييد
اپارتمان سه طبقه اي بود توي بالاي شهر.جاي خوش اب و هوايي بود.
طبقه ي دوم واحد چهارم فرهاد در رو باز كرد و با خوشرويي گفت:به به خانم و اقاي اسميت بفرماييد تو
رهام جلوتر از من با فرهاد دست داد و گفت:هي پسر باز شروع نكن ها
فرهاددر حالي كه رهام رو در اغوش ميكشيد و از بالاي شانه ي رهام منو نگاه ميكرد گفت:به به چه فرشته ي زيبايي
وقتي از رهام جدا شد تعظيم كوتاهي كرد و گفت:فكر نميكردم رهام از اين عرضه ها داشته باشه
چشمكي به رهام زد و گفت:خواهر نداره كلك ؟
نگاهي به رهام كه اخماش درهم بود انداختم.ميگم گنده دماغ بگين نه....
من-خوشبختم اقا فرهاد
نگاه تيز رهام سريع روي من قرار گرفت.با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:بله؟
فرهاد قهقه اي زد و گفت:بگو جديدي وگرنه اين ديوونه تا شب دهن هردومون رو سرويس ميكنه
خنده اي كردم و گفتم:قراره دم در پذيرايي كنين؟
فرهاد لبخند گيرايي زد و گفت:به چه نكته ي ظريفي اشاره كردي بياين تو
رهام صبر كرد تا اول من وارد شم.وقتي داشتم از كنارش ميگذشتم اروم گفت:كمتر باهاش لاس بزن
منم نامردي نكردم وبا صداي بلند گفتم:من به برخورد محترمانه نميگم لاس زدن
فرهاد با تعجب به رهام نگاه كرد و گفت:رهام تو چت شده؟
رهام-فرهاد جان مشكلي نيست فقط دوست ندارم....دوست ندارم....
فرهاد-دوست نداري با من صميمي بشه درسته؟
رهام دستاش رو كرد توي جيبش و گفت:نه موضوع اين نيست...اصلا....
به سمت پله ها رفت و گفت:يه ساعت ديگه ميام دنبالش
فرهاد در خونه رو بست و گفت:از تنهايي با من كه نميترسي؟
من-نه بابا
فرهاد به سمت اشپزخونه رفت و گفت:چش شده بود؟
من-والا بخدا نميدونم.شايد بخاطر بحثي كه تو ماشين كرده بوديم اعصاب نداشته
فرهاد-منم نميدونم اخه اين رهام كلا قاطي داره نميشه رفتاراش رو حدس زد
روي مبل نشستم و به فرهاد خيره شدم.قد بلند با صورت سبزه و بيني و لباس خوش فرم و چشم هاي قهوه اي كه خيلي جذاب و گيرا بود.در كل از رهام خوشگل تر بود.ولي رهام با اون چشماي ميشي رنگش خيلي به دل ميشست.اما قد هاشون يكي بود.
فرهاد با شربت برگشت و گفت:خب ترمه خانم درسته؟
من-بله
فرهاد-رهام ديروز همه چيز رو برام گفت.خوشحالم كه باهاشون همكاري ميكني چون اونا خيلي دنبال يه صداي خاص بودند
موهام رو كردم توي روسريم و گفتم:خودم زياد راضي نبودم ولي خب خيلي اصرار كردن منم ديدم تا حالا از اين قرتي بازيا نكردم بذار امتحان كنم
فرهاد شربتش رو هم زد و گفت:قرتي بازي ؟!
من-اره ديگه همه ي مردم دارن درس ميخونن كه ادم حسابي بشن حالا ما ميخوايم اهنگ بخونيم
فرهاد-مگه همه با درس خوندن ادم حسابي ميشن؟
من-اره
فرهاد-پاشو ترمه خانم پاشو كه طرز فكرت غلطه
در حالي كه شربتم رو برداشتم و بدنبالش راه افتادم گفتم:كجاش غلطه؟درس فرهنگ ادم رو ميبره بالا
فرهاد-داشتيم ادمايي كه بي سوادن اما بيشتراز صدتا دكتر و مهندس فرهنگ و شخصيت و ادب حاليشونه
نگاهم رو دور اتاقش چرخوندم و گفتم:نه من قبول ندارم
فرهاد-چرا؟
من-خب ببين خيلي از كسايي كه بي سوادن دختراشون رو زود عروس ميكنن
فرهاد دستش رو اورد بالا و گفت:اي اي اي خانم خانما نداشتيم ديگه.همينطور داري واسه خودت عقايد غلط ميبافي
من-اما اين غلط نيست
فرهاد به صندلي كامپيوترش اشاره كرد و گفت بشين.خودش هم روي تختش نشست و گفت:ببين سرمه....نه نه ترمه خانم همونطور كه توي زندگي همه چيز پول نيست متقابلا همه چيز هم درس نيست...دقت كردي همه ي دخترا خيلي درس ميخونن
من-همشون نه ولي اكثريت اره
فرهاد-خب چون دخترا هنوز به اين نتيجه نرسيدن كه همه چيز درس نيست اما پسرا رسيدن
من-ولي خيلي از پسرا هم داريم كه خيلي درس ميخونن
فرهاد-من با اقليت كار ندارم.كلي هم در نظر نگرفتم.گفتم اكثر پسرا
دستم رو توي هوا تكون دادم و گفتم:اصلا اين چه بحثيه ما داريم ميكنيم مگه من اومدم اينجا با هم كنفرانس بذاريم و به مشكلات جامعه رسيدگي كنيم؟!
فرهاد خنديد و گفت:اخه ميخوام توي اون مغزت فرو كنم كه درس فرهنگ و شخصيت نمياره
من-باشه بابا اصلا تو راست ميگي حالا پاشو شروع كنيم
فرهاد گيتارش رو اورد و گفت:باشه شروع ميكنيم....خب ترمه خانم پاشو بيا جلوتر بشين كه الاناست كه رهام از راه برسه
با شنيدن اسم رهام ياد رفتار چند دقيقه پيشش افتادم.چش شده بود؟ول كن بابا پسره ساديسم داره...خل ديوونه
******
با صداي زنگ در خنده ي من و فرهاد هم خوابيد.فرهاد نگاهي به من انداخت و گفت:اوه اوه الانه كه بياد بگه شماها داشتين كار ميكردين يا لاس ميزدين ؟
خنده اي كردم و گفتم:مياي اذيتش كنيم؟
فرهاد زير چشمي نگاهم كرد و با لبخند مرموزي گفت:اره از اذيت خوشم مياد
اروم گفتم:پس مثل خودمي
هردو با هم خنديديم كه دوباره صداي زنگ اومد.فرهاد بلند شد و گفت پاشو بيا
جلوي در كه رسيديم.فرهاد اروم دستش رو انداخت دور شونم و گفت:با اجازه
من-ايرادي نداره
فرهاد –يكم رژت رو بهم بريز
من-نه خاك بر سرم ديگه نه تا اون حد
فرهاد-اي بابا زود باش دختر جون
در رو باز كرد و گفت:بخند
صداي خنده ي هردومون با ديدن چهره ي عصبي رهام و لبخند احسان خوابيد.نگاه رهام روي لبام ماسيد.
فرهاد به شونم فشاري اورد.طفلي فكر كنم با ديدن قيافه ي اين كركديل از كارش پشيمون شده.اوه اوه نكنه شلوارش رو خراب كرده باشه.وااااي من بو نگيرم.....!
رهام با صداي دورگه اي گفت:خوش گذشت؟
من-اره خيلي
رهام دستش رو اورد جلو تا با فرهاد دست بده.فرهاد هم مجبور شد دستش رو از روي شانه ي من برداره تا با رهام دست بده.
فرهاد و احسان هم با هم سلام و احوال پرسي كردند.
فرهاد-اين ترمه خانم ما خيلي كار بلده
رهام دستاش رو مشت كرد و گفت:پس اين كارست ؟!
فرهاد يه لحظه تكوني خورد و گفت:نه رهام جان منظورم اينه كه كار كردن باهاشون خيلي راحته چون انگاري چند سال توي كار موسيقين
از اينكه ناخواگاه ضمير تو به شما تبديل شده بود خندم گرفت.
رهام-خب خدا رو شكر.پس همين يه جلسه كافي بوده.
فرهاد دستش رو توي موهاش كشيد و گفت:هر جور خودتون ميدونيد هر چندتا جلسه كه باشه من در خدمتم
رهام-يه هفته ميارمش
فرهاد نگاهي به من انداخت و گفت:باشه چشم
چشمكي بهش زدم و گفتم:مرسي اقا فرهاد روز خوبي بود
فرهاد تعظيم كوتاهي كرد و گفت:در جوار شما بودن مايه ي افتخار من بود.به اميد ديدار
******
رهام از توي اينه نگاهم كرد و گفت:توي همين يه هفته تمام تلاشت رو ميكني تا هرچي كه فرهاد ميگه رو ياد بگيري
من-نميشه چون واسه گفتن يه دونه صداي ساده كلي وقت ميذاشتيم تا اونجوري در ميومد كه فرهاد....اقا فرهاد ميخواست
احسان-رهام تو چت شده پسره؟همون يه ماه طبق قرارمون
رهام دنده رو عوض كرد و گفت:يه هفته ديگه هم نميخوام چيزي بشنوم
از پنجره بيرون رو نگاه كردم.اگر نميپرسيدم ديوونه ميشدم.
من-شما چت شده اينطوري رفتار ميكني؟
رهام-چطوري؟
من-اينكه اين همه غيرت به خرج ميدي؟
رهام-تو امانتي دست ما
من-امانت؟پس حس امانتداريت گل كرده.
رهام-اره اينطوري فكر كن
من-من اگر نخوام كسي از من مراقبت كنه كي رو بايد ببينم؟
رهام-منو
من-وااااي بزن بغل حالم بد شد
رهام-مسخره بازي در نيار همينيه كه هست
دست به سينه شدم و گفتم:اه
بچه قرتي ها7
بچه قرتي ها7
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
roman زندگي غير ممكن (6)
ديگه چيزي نفهميدم ... چشامو كمي باز كردم ... دلم ميخواست يه سقف بالاي سرم ببينم ... با صداي وارسام برگشتم طرفش ... داشت با يكي كه پشت به من بود حرف ميزد ... يهو چشمش به من افتاد ... اومد نزديكم نشست و گفت : خوبي ؟
فقط سرمو تكون دادم ... لبخندي زد ... اون فردي كه وارسام باهاش حرف ميزد چارلي بود ... با ديدنش خوشحال شدم ... بلند شدم و نشستم و به چارلي گفتم : تو چطوري اومدي بيرون ؟
چارلي _ منو دسته كم گرفتي ...
لبخند بي جوني زدم ... وارسام مچ دستمو گرفت توي دستش و آروم گفت : درد نداري ؟
مچ دستمو از توي دستش بيرون كشيدم و بلند شدم و گفتم : نه ...
هنوز از دستش دلخور بودم ... دستمو شكونده بود ... رفتم طرف چارلي و گفتم : بقيه خوب بودن ؟
چارلي _ آره ... همه خوب بودن ...
وارسام درست پشت سرم ايستاده بود ... به چارلي گفت : يعني ما ميتونيم از اون شكاف بريم داخل ؟
چارلي _ داخل رفتن كه آره ولي مهم اينه كه بقيه اش خسته ... مطمئنن با فرار من محافظا حواسشونو بيشتر جمع ميكنن ...
وارسام _ گردنبندا رو اوردي ؟
چارلي دوتا گردنبندو در اورد و گفت : بيا ...
عين همون گردنبندي بودن كه از سرزمين آبها كش رفته بوديم ... وارسام گردنبندي كه توي گردنش بود دراورد و يكي از اونا رو انداخت گردنش و يكيشو داد به چارلي ... گردنبنده اصل رو انداخت گردن من ...
_ چرا من ؟!
وارسام _ ما ممكنه دستگير بشيم ... به تو شك نميكنن ...
گيج نگاش كردم و گفتم : مگه قراره من كجا برم ؟
وارسام _ تو اينجا ميموني ...
از اين حرفش شوكه شدم ...
_ ولي استاد گفت منم بايد بيام ...
وارسام _ به كل سخته ... نميخوام با وجود تو سخت تر هم بشه ...
با حرص داد زدم : منم ميتونم بيام ...
چارلي _ من ميرم يه سروگوشي آب بدم زود بيا ...
با رفتن چارلي وارسام بهم نزديكتر شد و گفت : ميدونم ميتوني بياي ولي نميخوام توي دردسر بيفتي ...
بغض گلومو گرفته بود ... پس هنوز منو بچه حساب ميكرد ... پشت بهش كردم و گردنبندو دراوردم و انداختمش زمين و گفتم : بگير اينم مال خودت ...
پشت سرم احساسش ميكردم ... آروم كنار گوشم زمزمه كرد : نميخوام يه بار ديگه كسي رو كه دوسش دارم از دست بدم ...
اين حرفش جرقه اي بود كه بغضم بتركه ... برگشتم و خودمو توي آغوشش پنهون كردم ... دستشو دور كمرم حلقه كرد و چونه شو گذاشت روي سرم ... اونم هيچي نميگفت ... چند لحظه كه گذشت خودمو ازش جدا كردم ... نگام كرد و لبخندي زدو گفت : يادت باشه گريه ميكني خيلي زشت ميشي ...
گريه ام بيشتر شد نه بخاطر اينكه بهم ميگفت زشت بخاطر اينكه ممكن بود بره داخل و برنگرده ... صورتمو گرفت ميون دستاش و آروم گفت : بهم قول بده مراقب خودت باشي ...
فقط تونستم سرمو تكون بدم ... اومد جلو و پيشونيمو بوسيد ... ازم كه فاصله گرفت ... خم شد و از روي زمين گردنبندو برداشتو انداخت گردنم و بعدش يه گردنبند ديگه دراورد و انداخت گردنم و گفت : يادگار مادرمه ... نگهش دار ...
و كمي ازم فاصله گرفت ... همونجا ايستاده بودم ... كمي كه ازم دورتر شد گفتم : منتظرت هستم برگرديا !
سرشو تكون داد و پشت بهم كرد و رفت ... داشتم نگاش ميكردم ... دستمو بردم طرف گردنبند مادرش و گرفتم توي دستم ... نگاش كردم ... شكل يه گل بود ... نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به جايي كه وارسام ازم جدا شده بود ...
--------------------------------------------------------------------------------
نفس عميقي كشيدم ... اون زنده برميگشت من مطمئن بودم ... خلاف جهتي كه وارسام رفته بود بايد ميرفتم ... هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه موهام كشيده شد ولي كسي رو نميديدم ... دستمو بردم طرف موهام تا ازادشون كنم كه يه صدايي كنارم گفت : مثل يه دختر خوب باهام مياي ...
و منو كشيد ... نميديدمش فقط دنبال يه چيزي كشيده ميشدم .... موهام ديگه داشت از ريشه كنده ميشد ... فقط تونستم ببينم رفتيم طرف يه ديوار ... يهو همون كسي كه منو ميكشيد ظاهر شد ... يه دختر جووون بود .... منو انداخت جلو ... كنار ديوار زانو زدم ... خودش جلو اومد ... ميله اي كه توي ديوار بودو دراورد كه در باز شد ... اومد طرفم كه با پاهام زدم وسط پاهاش ... از درد دولا شد ... فرصتو غنيمت شمردم و شروع به دويدن كردم ... هنوز يك متر هم دور نشده بودم كه درد شديدي توي بدنم پيچيد ... خوردم زمين ... خواستم بلند شم كه اومد بالاي سرم و پاهاشو گذاشت روي كمرم و خم شد و گفت : حيف لازمت دارم وگرنه همينجا ميكشتمت ....
يه لگد زد توي شكمم و دوباره موهامو گرفتو بلندم كرد ... از درد داشتم ضعف ميكردم ... رفتيم طرف همون در ... ايندفعه جلوش دونفر بودن ... با ديدن ما هردوشون تعظيم كردن كه يكيشون گفت : بانو ... وارسام و چارلي رو قسمت جنوبي گرفتن ...
آوار روي سرم خراب شد ... دختره منو انداخت بغل يكيشون و گفت : بيارش داخل ...
مرده كه عين غول بود منو با يه حركت بلند كرد و انداخت روي دوشش و پشت سر همون دختره به حركت دراومد ... فقط پشت سرشونو ميديدم ... نميدونم چقدر همونجور معلق بودم كه يهو منو پرت كردن روي زمين ... توي دلم دوتا فحششون دادم ... خواستم بلند شم كه چشمم افتاد به صورت خوني وارسام ... توي چشاش مخلوظي از غم و عصبانيت بود ... سرمو انداختم پايين و بلند شدم ... دختره رفت طرف وارسام و گفت : خب عزيزم ميخواستي بياي داخل قصر منو نابود كني ؟
بهش نگاه كردم يعني اين هركان بود ؟!
هركان _ ولي ميدوني كه من از تو زرنگ ترم ...
نگاهمو به وارسام دوختم ... هنوز داشت به من نگاه ميكرد ... هركان به من نگاه كرد و گفت : اين كسيه كه پيش بيني كردن به خاطرش منو نابود ميكني ؟ نميخوام يه بار ديگه كسي رو كه دوسش دارم از دست بدم ... اَه اَه حالمو بهم زدي ... يه بارم از زبونت نشنيدم اين جمله رو بگي ...
وارسام _ چون لياقتشو نداشتي ...
هركان با خشم زد توي شكم وارسام كه وارسام از درد دولا شد ...
هركان _ نشونت ميدم كي لياقتشو داره ...
با عصبانيت اومد سمت من و موهامو گرفت توي دستاش و با لگد زد توي شكمم ... چشامو بستم و از درد دولا شدم ولي موهامو محكمتر كشيد كه باعث شد همونجور بايستم ...
وارسام _ ميدوني از چي تو بدم ميومد ؟ از اينكه فكر ميكني از همه برتري و وقتي هم كم مياري شروع ميكني به اذيت كردن بقيه ...
هركان با عصبانيت دوباره كوبيد توي شكمم ولي اينبار محكمتر ... حس كردم خون توي دهنم جمع شده ... دستامو مشت كرده بودم ... چشامو باز كردم و دوختم به وارسام ... توي چشاش نگراني رو ميديدم ولي روشو ازم گرفت و چند قدم اومد نزديك تر و گفت : داري با زدن اون چي رو ثابت ميكني ؟
هركان منو ول كرد كه از درد نشستم روي زمين ... رفت طرف وارسام و سرشو برد نزديكش و گفت : تو مال مني ...
--------------------------------------------------------------------------------
همونجور كه شكممو گرفتم گفتم : ارزوني خودت ...
هردوشون نگاه كردن ... بلند شدم و زل زدم توي چشماي وارسام ... صداي خنده ي هركان بلند شد ...
هركان _ آفرين ... خوشم مياد ازت ...
_ شايد عشق عزيزت از من خوشش بياد ولي من فقط يه احساس بچه گونه بهش داشتم كه حالا فهميدم الكيه ...
صداي دست زدن هركان توي سالن پيچيد ... سرشو برد نزديك گوش وارسام و گفت : ديدي چجوري تحويلت گرفت ؟
وارسام زل زده بود بهم ... چشمكي زدم كه نگاشو ازم گرفت و به هركان گفت : من فكر ميكردم تو باهوش تر از اين حرفايي ... فكر نميكردم اين حرفو بزني ...
هركان به وارسام چشم دوخته بود ... وارسام كمي ازش فاصله گرفت و گفت : همون موقع كه تو نامرئي شده بودي و داشتي من و روبي رو نگاه ميكردي ما داشتيم نقش بازي ميكرديم ... فكر ميكني چرا چارلي رفت ؟ رفت كه بچه ها رو چك كنه ...
نگامو به هركان دوختم ... گيج داشت وارسامو نگاه ميكرد ...
هركان _ دروغ ميگي من تورو ميشناسم ...
همونموقع يكي پريد داخل كه صداي فرياد هركان پيچيد توي سالن : مگه نگفتم نياييد داخل ...
سرباز _ بانو بهمون حمله كردن ....
با اين حرفش هنگ كردم .... ما كه داشتيم نقش بازي ميكرديم پس ...
هركان نگاشو به وارسام دوخت كه وارسام با لبخند گفت : حرفمو باور نميكردي ...
هركان هيچي نگفت و دويد بيرون و صداي بلندش كه به گوشم ميرسيد : ببرشون پيش بقيه ...
سرباز بيچاره كه نصف وارسام هم نبود با ترس اومد طرف وارسام ... وارسام نگام كرد و گفت : روبي به نظرت چجوري بكشمش ... ؟!
رنگ سرباز بيچاره پريد ... خنده ام گرفته بود ... خواست درره كه وارسام گرفتش و محكم زدش زمين ... چند قدم رفتم نزديكتر و گفتم : چيكارش داري ؟
وارسام نگاشو به من دوخت و با آرنجش كوبوند پشت گردن سربازه ... اومد طرفم و گفت : مگه نگفته بودم برو ؟
_ داشتم ميرفتم كه يهو ...
دست چپم سوخت ... بي توجه بهش به وارسام نگاه ميكردم كه وارسام گفت : تبريك ميگم توهم برميگردي خونتون !
يهو توي ذهنم نكاتي كه اسپيانا بهمون گفته بود يادم اومد ... دستمو بلند كردم ... يه دستبند از چرم دور مچ دست چپم پيچيده بود ...
يه دستبند از چرم دور مچ دست چپم پيچيده بود ...
_ بايد برم ؟
وارسام رفت طرف در و درحالي كه داشت سرگوش آب ميداد گفت : الان نه بيستو چهار ساعت بعد ...
_ ولي من نميخوام برم ...
برگشت طرفم و گفت : الان وقت اين حرفا نيست ... بايد بريم ...
نفس عميقي كشيدمو رفتم طرفش ... پشت سرش توي راهرو خلوت ميرفتم ... ايستاد تا من برسم ...
وارسام _ كنارم راه بيا ...
هنوز حرفشو نزده بود كه دونفر عين جن ظاهر شدن ... جيغ زدمو رفتم پشت وارسام ... وارسام رفت جلو ... مشتشو گره كرد و كوبوند توي صورت يكيشون ... اون يكي اومد طرفش ... خم شد و پاهاي اونو گرفت و كوبوندش به ديوار كناري ... بدون اينكه به من مهلت بده نگاشون كنم دستامو گرفتو كشيد ... حرفي نميزدم و دنبالش ميرفتم ... تقريبا راهرو ها خلوت بودن ... اون چند نفري رو كه ميديديم هم وارسام كلكشونو ميكند ... هر از چندي وارسام از پنجره بيرونو نگاه ميكرد تا بفهمه چي شده ... رسيديم به يه دري ... وارسام ايستاد و درو آروم باز كرد و گفت : اين راهرو رو بگير تا تهش برو ميرسي به يه در سنگي جلوش مي ايستي و ميگي (( خنده داره )) در باز ميشه ...
_ من برم ؟
وارسام _ از الان ديگه جنگ شروع شده ... جاي تو اينجا نيست ...
خواستم لجبازي كنم كه صورتمو ميون دستاش گرفتو گفت : برو ...
نگاش كردم ... و چشامو بستمو گفتم : باشه ...
چشامو كه باز كردم گردنبند جاودانگي رو از گردنم باز كردم و انداختم به گردن وارسام و گفتم : تو بيشتر لازمش داري ...
گردنبند مادرشو گرفتم توي دستم و گفتم : اينم واسه من ...
لبخندي زدو هلم داد داخل تونل و گفت : برو فسقلي ...
درو بست ... صداي قدمهاشو ميشنيدم ... نميتونستم برم ... بايد ميموندم ... ولي اگه اينبار وارسام منو ببينه حسابم با كرامل كاتبينه ... آروم درو باز كردم و بيرونو نگاه كردم ... كسي نبود ... از اونجا اومدم بيرونو درو آروم بستم ... يكي يكي درا رو باز ميكردم تا شايد چيزي يا كسي توشون باشه ... ولي دريغ از يك نفر كه نجاتش بدم ... با صدايي خودمو انداختم توي اولين اتاق و درو آروم گذاشتم روي هم ... از لاي در داشتم نگاه ميكردم ... چارلي و اسپيانا و چند نفر ديگه بودند ... خيلي جالب بود از بچه هاي خودمونم ميترسيدم ... كمي از در فاصله گرفتم تا از اونجا دور بشن تا من برم بيرون ... به اتاقي كه توش اومده بودم نگاه كردم ... با ديدن تيركمون و چاقويي با ذوق پريدم طرفش ... خداروشكر كلاس تيراندازي با تيركمون رفته بودم ولي با اين تيركمونه كمي سختم بود ولي ميتونستم ... چاقو رو گذاشتم پشت كمرم ... تيردان رو هم انداختم كولم و تيركمونو برداشتمو آروم اومدم بيرون ... با احتياط ميرفتم جلو و با هر صدا از جام ميپريدم ... تيركمونو محكم گرفته بودم توي دستم ... با صدايي از جام پريدم ... خواستم فرار كنم كه بعد تازه فهميدم تيركمون دارم ... با نيش باز به راهم ادامه دادم از توي تيردان تيري دراوردمو گذاشتمش توي كمون و همونجور كه گرفته بودمش جلوم زهشو كشيدم ... منتظر بودم كه صاحب صدا رو ببينم ... صدا داشت بهم نزديك ميشد ولي كوش ... يهو برگشتم عقب ... يه غول داشت بهم نزديك ميشد ... با يه حركت زهو رها كردم ... تير به جايي كه ميخواستم خورد .... از گردنش خون فواره زد ... با صداي فريادي تيرو شكوند و اومد طرفم ... به سرعت باد يه تير ديگه گذاشتمو پرتاب كردم طرفش ... خورد توي پهلوش ... ولي بدن اينكه به روي مبارك بياره داشت ميومد طرفم ... همونطور كه عقب عقب ميرفتم دوباره دست بردم طرف تيردان و اينبار دوتا تير برداشتم ... مثل جومونگ گذاشتم توي كمون زهو كشيدمو رها كردم ... اينبار خورد زمين ... يكيش خورده بود به شكمش و اون يكي توي چشش ... وقتي كه خورد زمين با ترس چند قدم رفتم عقبتر ... ولي نيشم تا بنا گوش باز بود ...
--------------------------------------------------------------------------------
______________
مثل وارسام كه بيخيال جنازه ها ميشد منم راهمو ادامه دادم ولي مدام به اين فكر ميكردم كه آيا كار درستي كردم كه اونو اونجا رها كردم ... اصلا اون از ما بود يا نه ...
_ تو كي هستي ؟
سرجام ايستادم ... صداش خيلي آشنا بود ... تيركمونو سفت گرفته بودم ... صدا كه نزديكم شد ... برگشتم طرفش ... با ديدن جك خشكم زد ... ولي سريع عقبتر رفتم و تيرو گذاشتم توي كمون ... خواستم زهشو بكشم كه با ضربه ي جك به شكمم كمونو رها كردم ... دولا شدم كه جك چنگ زد به موهام و سرمو اورد بالا ...
جك _ ببين كي اينجاست ... وارسام ميدوني عروسك قشنگش توي جاي خطرناكيه !؟
هيچي نگفتم ... فقط با تنفر نگاش ميكردم ...
جك _ هركان بخاطر تو بهم پاداش ميده ...
_ فكر كردي كار شاهكاري كردي ؟! من همين چند دقيقه پيش پيش هركان بودم ...
با تعجب داشت نگام ميكرد فشاري كه موهام وارد ميكرد كمتر كرد ... سرمو كمي تكون دادم ... با ديدن اسپيانا كه پشت سر جك بود خيلي ذوق كردم ... تمام سعي خودمو ميكردم كه لبخند نزنم ... اسپيانا بهم اشاره كرد كه ادامه بدم ... نميدونستم راجب چي حرف بزنم ...
_ بنده به هركان كمك ميكنم تا وارسامو بكشه ...
جك _ بچه فكر ميكني من حرفتو باور ميكنم ؟!
_ ميتوني باور نكني ...
اسپيانا به يه حركت چاقويي كه توي دستش بود رو توي گردن جك فروبرد ... خون با فشار روي صورتم پخش شد ... اسپيانا جك رو انداخت يه گوشه ... خون هايي كه قطره قطره از صورتم روي لباسم ميريخت حالمو بهم ميزد ...
اسپيانا _ تو اينجا چيكار ميكني ؟
_ كاري كه شماها انجام ميديد ...
اسپيانا با حرص گفت : ما توي يه جنگيم حاليت ميشه ؟! من نميتونم حواسم بهت باشه ... اگه هم بميري ديگه نميتوني برگردي ...
با آستينم صورتمو پاك كردم و خم شدمو كمونمو برداشتم و توي چشاي اسپيانا زل زدمو گفتم : من ميمونم تا آخرش ...
اسپيانا پوزخندي زد و چيزي نگفت ... به راه افتاد و منم دنبالش راه افتادم ... چندتا راهرو رو طي كرديم ... آخر يكي از راهرو ها اسپيانا ايستاد و گفت : دوتا نگهبانن ... ميكشيشون و زنداني ها رو آزاد ميكني ...
هنگ كردم ... من دونفرو همزمان بكشم ؟! من گفتم ميخوام توي جنگ باشم نه ديگه تو جدي بگيري ... خواستم حرفي بزنم كه غيب شد ... چشامو بستم و نفس عميقي كشيدمو با گفتن بسم الله از پله ها پايين رفتم ...
--------------------------------------------------------------------------------
صداي خنده ميومد ... ايستادم ببينم چه كاري ميتونم بكنم ... به تيردانم نگاه كردم ... سه تا تير بيشتر نداشتم ... بايد درست هدف گيري ميكردم تا بتونم بكشمشون ... چندتا پله ي باقي مونده رو هم طي كردم ... سربازا با شنيدن صداي من ساكت شدند ... يكيشون كه مشعل دستش بود كمي به من نزديكتر شد ... تير گذاشتم توي كمون كه به طرفم حمله ور شد ... ولي به موقع زه رو رها كردم ... دقيقا خورد به قلبش ... افتاد زمين ... اون يكي سربازه به طرفم اومد ... با اينكه با عكس العمل سريع توي كمون تير گذاشتم ولي به لگدي كه به صورتم زد پخش زمين شدم ... اومد بالاي سرم ... سرم گيج ميرفت ... توي يه لحظه برق شمشيري كه بالا رفته بود تا توي شكم من فرود بياد منو به خودم اورد ... ياد تمرينات جك افتادم ... واسه محافظت از اليويا كه به دردم نخورد ... شمشيرو با قدرت پايين اورد كه جاخالي دادم و به سرعت بلند شدم ... برگشت طرفم كه با لگد زدم وسط پاهاش كه خم شد روي زمين ... دستامو به هم قلاب كردمو كوبيدم پشت گردنش ... افتاد روي زمين ... صبر رو جايز نديدم به سرعت به طرف كليد كه به ديوار آويزوون شده بود رفتم و برش داشتم و رفتم طرف زندانها ... يكي يكي بازشون ميكردم ... همه با خوشحالي ميومدن بيرون ... با چشمام دنبال سوفي ميگشتم كه با صداش كه از پشت سرم ميومد برگشتم طرفش ...
سوفي _ سلام ... خوشحالم كه ميبينمت ...
با خوشحالي بغلش كردم ... سوفي منو از خودش جدا كرد و نگاهشو به صورتم دوخت و گفت : زخمي شدي ؟
دستمو به صورتم كشيدم و گفتم : نه بابا خون يكي ديگه هستش ... با صداي خانمي به طرفش برگشتيم ... نگاهمو بهش دوختم ... ملكه بود ... تعظيم كوتاهي كردم ...
ملكه _ ميتونم اسم فرشته نجاتمون رو بدونم ؟
_ روبي هستم بانو ...
نزديكتر اومد و گفت : ممنون ...
لبخندي زدم ... سوفي نگاهي به اطراف كرد و با صداي بلند گفت : همه اينجا بمونن ... بيرون نميريد تا يكي رو بفرستيم دنبالتون
به سرعت به طرف در رفت ... منم كمونمو برداشتمو به دنبالش رفتم ... وارد راهرو شديم كه سوفي گفت : بقيه كجان ؟
_ نميدونم .... خبري ازشون ندارم ...
با سرعت پيش ميرفتيم ... با صداي بلندي مثل انفجار نيم خيز شديم ... سوفي رفت طرف پنجره و بيرونو نگاه كرد ...
سوفي _ هركان لعنتي حيوون مورد علاقشو اورده ...
_ حيوون مورد علاقه ؟
سوفي _ بيا نگاهش كن ...
رفتم طرف پنجره ... با ديدن اژدهاي غول پيكري كه توي آسمون بود سنگ كوب كردم ...
سوفي _ نميدونم بتونن اينو نابود كنن يا نه ...
_ فكر نميكنم ...
سوفي _ چرا ميشه نابودش كرد ... اگه گردنبندي رو كه گردن هركان هست رو نابود كنن اونم نابود ميشه ...
به راه افتاد ... منم دنبالش راه افتادم ...
--------------------------------------------------------------------------------
به راه افتاد ... منم دنبالش راه افتادم ... چند دقيقه اي راه ميرفتيم كه با ديدن چارلي ، سوفي با خوشحالي رفت طرفش ... چطوري ميتونستم با وارسام روبرو بشم ؟
چارلي با لبخند سوفي رو بوسيد و گفت : چطوري فرار كردي ؟
سوفي به من اشاره كرد ... چارلي برگشت طرفم ...
چارلي _ تو اينجا چيكار ميكني ؟
_ نتونستم برم ...
چارلي _ به نفعته وارسام نبينتت ...
لبخند تلخي زدم ...
چارلي _ شما دوتا بايد بريد به قسمت جنوبي قصر و از اونجا حواس اژدها رو پرت كنيد ...
جانم ؟! چارلي جان به من رحم نميكني به زنت رحم كن ... سوفي لبخندي زد و گفت : عاليه ...
چارلي _ ما به وقت احتياج داريم تا بتونيم بچه ها رو به قسمت شرقي ببريم ...
سوفي _ فراهم كردن وقت با ما ...
و به طرفم اومد و گفت : بريم ...
كمي كه از چارلي دور شديم گفتم : جدي جدي ميخواي بريم ؟
سوفي _ آره ...
_ ولي آخه ما چجوري اونو سرگرم كنيم ؟
سوفي _ واسش نقشه دارم ...
خدايا خودمو سپردم به تو ... ببينيم چي ميشه ... نميدونم از چندتا راهرو گذشته بوديم كه سوفي به طرف دري رفت و گفت : كنار پنجره بمون و حواست بهش باشه تا من بيام ...
رفتم طرف پنجره ... پشتش به ما بود ... خواستم به سوفي بگم كه صداش اومد : اين تيرها رو بگير هروقت گفتم نشونه بگير طرفش و بزن بهش ...
كمونمو از روي دوشم برداشتم و يه تير گذاشتم توش ... سوفي رفت طرف يه پنجره ديگه و خودش هم با يه كمون نشونه گرفت ... زه رو به آخرين انرژي باقيمونده توي بدنم كشيدم ... سوفي شماره معكوسو شروع كرد ...
سوفي _ بزن ...
همزمان با هم تيرو رها كرديم ... دوتاشم به دم بزرگ اژدها خورد ... برگشت طرفمون ... با دمش چندتا ديوارو خراب كرد ... سوفي دوباره زه رو كشيد و رها كرد ... با عصبانيت اومد طرفمون ... با برخوردش به ديوار هردو خورديم زمين ... سرشو به ديوار كوبيد ... با خراب شدن ديوار سرشو اورد داخل ... بلند شدم و كمونمو برداشتم و يه تير به چشمش زدم ... صداي وحشتناكي از خودش توليد كرد ... سرشو چندبار تكون داد و از ديوار كشيد بيرون ... نگاهمو بهش دوخته بودم ...
_ رفت ...
سوفي _ نه برميگرده با انرژي بيشتر ...
به سوفي نگاه كردم ...
--------------------------------------------------------------------------------
به سوفي نگاه كردم ...
_ منظورت چيه ؟
سوفي _ خون چشماش بهش انرژي ميده ...
با حرص دستمو مشت كردم ...
_ يعني بازم خرابكاري كردم ؟
سوفي لبخندي زدو گفت : نه ... يك ساعتي بهمون كمك كردي ...
سرمو انداختم پايين ...
سوفي _ بايد برگرديم پيش چارلي اينا ...
دنبالش راه افتادم ... رفتيم به قسمت شرقي ... سربازا گروه گروه ايستاده بودند و حرف ميزدند ... با صداي چارلي همه صف بستند ... از كنار صف ها رفتيم جلو ... وارسام سرش پايين بود و داشت نقشه رو نگاه ميكرد ... جرئت نداشتم برم جلوتر ...
چارلي _ اومديد شماها ؟!
با حرص نگاهمو به چارلي دوختم .... يه پ ن پ ميومدم بد نبود ... وارسام سرشو بلند كرد ... چند لحظه منو خيره نگاه كرد ... توي چشماش خشم موج ميزد ... چند لحظه كه نگام كرد نگاشو چرخوند طرف ديگه و رفت روي يه سكو و رو به سربازا كرد و مشغول صحبت شد ...
وارسام _ هركان و شواليه هاش رفتن طرف قلمروشون ...
سربازا با خوشحالي همديگه رو نگاه ميكردن ... وارسام ادامه داد : ولي خوب ميدونيد كه تا وقتي كه هركان زنده هست ما نميتونيم با خيال راحت به زندگيمون ادامه بديم ... ما بايد بريم به قلمرو هركان ...
همه ساكت شده بودند ... نگاهمو به وارسام دوخته بودم ...
وارسام _ چند ساعتي استراحت كنيد و بعدش اماده بشيد تا بريم ... به محض اينكه خورشيد غروب كرد راه ميفتيم ...
از سكو اومد پايين ... بدون اينكه توجهي به بقيه داشته باشه به طرفم اومد و بازومو گرفت و منو هل داد بيرون ... با عصبانيت ميرفت و منو هم دنبال خودش ميكشيد ... از درد اشك توي چشام جمع شده بود ... در يه اتاقي رو باز كرد و منو هل داد داخل و درو پشت سرش بست ... داشتم بازومو ميماليدم كه با صداي عصباني وارسام بهش نگاه كردم ...
وارسام _ اينجا چيكار ميكني ؟ مگه نگفتم برو ؟
سرمو انداختم پايين ... با صداي فريادش سرمو بلند كردم ...
وارسام _ جواب منو بده ...
چشاش به خون نشسته بود ... جرئت نداشتم حرف بزنم ... اومد طرفم و گردنمو گرفت و چسبوند به ديوار ... نفسم داشت بند ميومد
وارسام _ يه بار به حرفم گوش بدي چي ميشه ؟
بي اختيار دستمو بردم طرف دستاش تا اونارو از دور گردنم باز كنم ... دستم كه به دستش خورد تازه متوجه شد داره خفم ميكنه ... منو كه رها كرد خوردم زمين ... به سرفه افتاده بودم ... رفت طرف پنجره ... بلند شدم و با صداي ضعيفي گفتم : نميتونستم برم ...
________________________________
برگشت و نگام كرد ... بغض كرده بودم و دليلشو نميدونستم ...
_ به محض طلوع خورشيد من ميرم ... بعد توقع داري شماها رو تنها بزارم و برم ؟!
وارسام _ من بخاطر خودت گفتم ... نميخوام صدمه ببيني ...
_ دلم ميخواد صدمه ببينم تو چيكار داري ؟!
وارسام خونسرد نگام ميكرد ... منم چيزي نميگفتم و داشتم نگاش ميكردم ... با صداي غرشي وارسام نگاهشو ازم گرفت و به طرف پنجره رفت ...
وارسام _ لعنتي برگشته ...
رفتم جلوتر تا ببينم چيه ... با ديدن اژدهاي هركان آهم بلند شد ... وارسام به سرعت از اتاق بيرون دويد ... دنبالش رفتم ... وارسام گفت : من بايد اين لعنتي رو نابود كنم ...
چارلي _ ديوونگي محضه كشتنش ...
وارسام برگشت طرف چارلي و گفت : ولي تنها راهه ...
به سرعت دويد طرف ميزي و شمشير غول پيكرشو برداشت ... فكر كنم ارتفاع شمشيره اندازه قد من بود ... نميدونم چي به چارلي گفت بعد بدون توجه به ما از در بيرون رفت ... دويدم دنبالش و صداش كردم ... ايستاد ولي برنگشت ... نزديكش كه رسيدم گفتم : يه نگام كني بد نيست ...
برنگشت ... رفتم روبروش ايستادم و گفتم : موفق باشي ...
رفتم جلوتر و گونشو بوسيدم ... هيچ حركتي نكرد ...ازش كمي فاصله گرفتم كه بدون هيچ حرفي از كنارم رد شد و رفت ... بغضمو فروخوردم و برگشتم به جايي كه همه انجا بودند ... به طرف پنجره اي رفتم ... اژدهاي هركان در حياط قصر نشسته بود ... چشمم به خورشيد افتاد ... يك ساعتي به غروبش مانده بود ... با صداي سوفي برگشتم طرفش ... داشت با اسپيانا حرف ميزد ... رفتم طرفشون ...
سوفي _ وارسام گفته ببريش بيرون قصر ...
اسپيانا _ نصفه روز ديگه مونده من كجا ببرمش ؟!
سوفي _ ميبريش پيش هايدن ... از اونجا هايدن ميبرتش به يه جاي امن ... مطمئن باش خودش ميره ...
--------------------------------------------------------------------------------
ديگه كاملا نزديكشون شده بودم ... سوفي ادامه نداد ... نگاهمو به اسپيانا دوختم ... كه سوفي گفت : اسپيانا اومده تا تورو ببره .
نگاش كردم و آروم گفتم : مگه من جايي ميخوام برم ؟
سوفي نزديكم اومد و گفت : تو بايد بري ...
_ مگه زندگي خودم نيست ؟! چرا هيشكي از من نظر نميخواد ؟
اسپيانا _ ديگه داره وقتت تموم ميشه بايد بري يه جاي امن چون اگه ما حمله رو شروع كنيم ممكنه نتونم ازت محافظت كنم و امكان داره بميري ...
نميتونستم چيزي بگم ... چون من متعلق به اينجا نيستم و موندنم توي اينجا طبق برنامه نيست ... نگاهمو به سوفي دوختم و گفتم : من آماده ام ...
سوفي نزديكتر اومد و منو نرم گرفت توي بغلش و اروم زمزمه كرد : وارسام نميخواد چيزيت بشه نزار تا آخر عمر عذاب بكشه .
منو از خودش جدا كرد ... نگاهمو بهش دوختم و گفتم : خداحافظ .
و پشت سر اسپيانا به راه افتادم ... بغض گلومو گرفته بود ... از برخودشون ناراحت بودم ... اصلا فكر نميكردم لحظه آخر باهام اينجوري رفتار كنن ... دوباره برگشتم و براي بار آخر به ديواراي قصر نگاه كردم ... اسپيانا كه فهميد ناراحتم گفت : دوستات خوشحال تر از تو بودن وقتي ميخواستن برن ...
نگاه بي رمقمو بهش دوختم ولي چيزي نگفتم . از راهرو ها گذشتيم ... اسپيانا روبروي دري ايستاد و بازش كرد ... روبروم جنگل بود ... خودش رفت بيرون و گفت : بيا ديگه ...
رفتم بيرون ...
اسپيانا _ هايدن كجايي ؟
يه چيزي جلومون ظاهر شد .... حالا ميتونستم هايدنو ببينم ... يه اسب سياه بود ... فقط همين ! خواستم دهن باز كنم و بگم فكر نميكردم اين شكلي باشي كه با احساس سوزش در بدنم روي زمين افتادم ...
--------------------------------------------------------------------------------
جلوي چشام تار بود ... فقط حس كردم توي هوا معلق شدم و افتادم روي يه چيزي ... صداي اسپيانا رو شنيدم كه گفت : برو هايدن ...
چشامو به زور باز كردم ... فقط اسپيانا رو ديدم كه شمشيرشو برداشت و رفت طرف چندتا آدم ... با سرعت گرفتن هايدن ديگه چشام بسته شد ...
_ روبي بيدار شو ...
چشامو باز كردم ... روي زمين بودم ... به اطراف نگاه كردم ...
هايدن _ حالت خوبه ؟
يه لحظه فهميدم چي شده ... نشستم كه دردي پيچيد توي پهلوم ...
_ اسپيانا ...
هايدن _ نميدونم ... فكر كنم ...
ادامه نداد ... نميخواست فكري راجبش بكنم ... چشامو بستمو نفس عميقي كشيدم كه با صداي هايدن چشامو باز كردم ...
هايدن _ من بايد زودتر خودمو برسونم به قلعه ...
نگاش كردم و لبخند بي جووني زدمو گفتم : مممنون كه اوردي منو ...
هايدن پاهاشو خم كردو تعظيم كوتاهي كردو گفت : بودن با شما براي من مايه مباهات بوده بانوي من ... !
خنده ام گرفت ... گفتم : منم همينطور ...
كمي ايستاد و پشت بهم كرد و از نظرم ناپديد شد ... نشستم روي زمين و به راه رفته ي هايدن چشم دوختم ... هوا تاريك شده بود ... بغضمو فروخوردمو به دستبند نگاه كردم ... بايد لمسش ميكردم و ميرفتم چون بودن يا نبودنم فرقي نميكرد ... دست راستمو بردم طرفش ... ولي عقب كشيدم ... به خودم توپيدم : چت شده دختر ؟ نه به اون موقع كه واسه نموندن توي اينجا گريه ميكردم نه به الان كه واسه موندن توي اينجا گريه ميكني !
خودمم نميدونستم چرا اينجوري شده بودم ... اشكهام گلوله گلوله روي گونه ام غلت ميخوردند ... دستمو بردم نزديكشو چشامو بستمو گذاشتم روش ...
_ كيانا تو فهميدي اين چي گفت ؟
چشامو باز كردم ... كنارم فرناز نشسته بود ... به اطراف نگاه كردم تا مريم رو پيدا كنم ... داشت با يكي از بچه ها حرف ميزد ...
فرناز كتابشو گذاشت توي كيفش و گفت : تو هم كه هنگي پس عين من نفهميدي ...
_ شما سالميد ؟
فرناز همونجور خشكش زد ولي با لبخند گفت : مگه بايد نا سالم باشيم ؟!
برگشتم طرفش و بغلش كردم و گفتم : فكر ميكردم چيزيتون شده باشه اونجا ...
فرناز منو از خودش جدا كردو گفت : حالت خوبه كيانا ؟! چي ميگي ؟ اونجا كجاست ؟
_ هيزلند ... اونجا يه جنگي بود كه بايد ميبوديد و ميديد ...
حالا مريم هم اومده بود طرفمون ... فرناز با گيجي گفت : چي داري ميگي ؟ جنگ ؟!
مريم كنارم نشست و گفت : خوبي كيانا ؟
يعني اينا يادشون نبود ؟!
_ مگه شماها چيزي يادتون نيست ؟
مريم _ چي رو بايد يادمون باشه ؟
وا رفتم ... ذهن اينا پاك شده بود يا داشتن منو اذيت ميكردن ؟! يا شايدم خودم خيالاتي شده بودم ... يهو دست بردم زير مقنعه ام ... نبود ! همه چي مثل اوار ريخت روي سرم ...
_ كو گردنبند وارسام ... بخدا گردنم بود ...
گريه ام گرفته بود ... مقنعه مو دراوردم ... موهام بلند بود مثل هميشه ... بغضم تركيد ... يعني همش رويا بود ؟! يعني اينهمه مدت فقط خواب ميديدم ... روي يكي از نيمكتا نشسته بودم و گريه ميكردم ... مريم و فرناز و چندتا از بچه ها دورمو گرفتن ... فرناز با صداي بلندي داد زد : يكي بره آب بياره ...
نشست پيشم و درحالي كه داشت شونه مو ميماليد گفت : قربونت برم تو چرا اينجووري شدي يهو !
_ فرناز بخدا تا آخرين لحظه توي گردنم بود ... به وارسام قول داده بودم مراقبش باشم حالا بايد چيكار كنم ...
وارسامي وجود نداشت داشتم خودمو گول ميزدم ... يكي از بچه ها ليواني پر از آب قند داد دست فرناز ... فرناز ليوانو گرفت جلوم و گفت : عزيزم يه گردنبند الكي كه اينهمه ارزششو نداره كه خودتو ناراحت كني ...
--------------------------------------------------------------------------------
بهش نگاه كردم ... چي ميتونستم بگم ... ميگفتم يه رويا داشتم كه از واقعيت هم واقعي تر بود ؟! اينكه متوجه بشي توي توهمي خيلي سخته ولي من آدماي اونجا رو لمس كرده بودم ...
مريم بلند شد و رفت از كلاس بيرون ... بعد از چند دقيقه كه برگشت گفت كه به خانم مدير گفته زنگ بزنه كيان بياد دنبالم .
واقعا به خونه رفتن احتياج داشتم ... اشكامو پاك كردمو كيفمو برداشتمو از مدرسه اومدم بيرون ... بعد از حدوده نيم ساعت كيان اومد دنبالم ... دلم واسش خيلي تنگ شده بود ... سوار ماشين كه شدم با نگراني گفت : اتفاقي افتاده ؟
_ نه داداش عزيزم ...
نگام كرد و گفت : حتما يه اتفاقي افتاده كه تو اينهمه مهربون شدي ...
خنده ام گرفته بود ... كيفمو توي بغلم جابجا كردمو هيچي نگفتم ... كيان هم ماشينو به حركت داورد ... در سكوت داشتم به زماني فكر ميكردم كه بايد قبول ميكردم جز توهم چيز ديگه اي نبوده ... كيان منو رسوند خونه و خودش رفت سركارش ...
روي تخت دراز كشيدم و زمزمه كردم : خدايا يعني همش الكي بود ؟!
دلم نميخواست اينو قبول كنم ... اشكي كه از گوشه ي چشمم جاري شده بود رو پاك كردم ...
سه ماه از اومدنم ميگذشت ... اوضاعم عادي شده بود ولي نميتونستم فراموش كنم كه اونجا بودم ...
_ كيانا بيا مادر ...
كتابمو بستمو از پله ها دويدم پايين ... روي اپن نشستم و گفتم : بله مامان ؟
مامان برگشت طرفم و با اخم گفت : باز اونجا نشستي ؟
_ بيخيال مامان گلم ... كاري داشتي ؟
مامان _ برو زنگ بزن به مهرداد ببين كجاست ...
رفتم طرف تلفن ... شماره دايي رو گرفتم ... بعد از چند بوق جواب داد : بله ؟
_ سلام بر دايي خوب خودم ...
دايي _ سلام فسقلي خوبي دايي جوون ؟
_ دايي باز شما گفتي فسقلي ؟!
صداي خنده ي دايي باعث شد لبخندي بزنم ...
دايي _ تو اگه نود سالتم بشه واسه من فسقلي هستي ...
_ دايي مامان ميگه كجايي ؟
دايي _ الان ... تازه از فرودگاه اومديم بيرون ....
_ كيان اومد دنبالت ؟
دايي _ نه بابا مارو اينجا الاف خودش كرده ...
_ ما ؟! چقدر خودتو تحويل ميگيري ...
دايي _ با وحيد دارم ميام ...
_ به به بالاخره ما اين دوست اسرار آميز شما رو ببينيم .
دايي خنديد و گفت : كاري نداري فسقلي ؟
_ نه باباي ....
دايي _ من تورو هنوز نتونستم آدم كنم ... باباي نه ... خداحافظ ...
_ باباي دايي جوونم ....
و با خنده قطع كردم ... مامان از توي آشپزخونه گفت : كجاست ؟
_ از فرودگاه اومدن بيرون ...
از پله ها رفتم بالا ... فردا امتحان فيزيك داشتم ... براي اولين بار جوگير شده بودم بخونم ...
roman زندگي غير ممكن (6)
roman زندگي غير ممكن (6)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
روش تدريس رياضي ششم ابتدايي
در آموزش هر درس اين فرايند پيشنهاد مي شود:
1)با
فعاليت هاي دست ورزي كه دانش آموز در منزل انجام مي دهد. مفهوم براي دانش
آموز معني دار مي شود. اين فعاليت را معلم مي تواند خودش با تجربه آموزشي
كه دارد و يا فعاليت هايي كه در اختيار قرار مي گيرد انجام دهد.
2) فعاليت مربوط به كتاب را دانش آموزان به صورت گروهي يا انفرادي (بسته به جمعيت كلاس) انجام مي دهند و معلم جمع بندي مي كند.
3) با انجام كار در كلاس هم معلم دانش آموز را از نظر درك ارزيابي كرده و و هم دانش آموز خود را ارزيابي مي كند.
4)
با انجام تمرين در منزل تثبيت يادگيري در دانش آموز به وجود مي آيد. با
دادن فعاليت هاي دست ورزي ديگر از دانش آموز بخواهيد آن مفهوم را بسازد.
در راهبردهاي حل مسئله با توضيح معلم دانش آموز همراه با معلم راهبرد را درك كرده و در مسائل از آن استفاده مي كند.
روش تدريس رياضي ششم ابتدايي
روش تدريس رياضي ششم ابتدايي
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
roman آسانسور (12)
فصل بيست و چهارم :
-باشه بخشيدم ...ديگه مزاحم نشو ...
بهزاد - چرا تو انقدر لج بازي دختر ؟
-بي احترامي مي كني ..بايد جوابتم بدم..؟
بهزاد –بلاخره مياي يا نه؟
-اگه كاري داريد..همين الان بگيد ؟
يهزاد - يعني مي خواي بگي كه نمياي ؟
- اقاي افشار اگه الانم مي بينيد چيزي بهتون نمي گم فقط به احترام دايتونه ..
لطفا هم ديگه با اين شماره تماس نگيريد ...اگه يه بار ديگه زنگ بزنيد به عنوان مزاحم از تون شكايت مي كنم...
و گوشي رو قطع كردم
اون از حرفاي محمد كه بدجور بهم ريخته بود اينم از حرفاي بهزاد....
گوشي رو پرت كردمو روي ميز....دستامو بردم پشت سرم و قلاب كردمو تكيه دادم به عقب
-از همه مردا بدم مياد..همشون به فكر منافعشون هستن...
- نمونه اش همين محمد..پسره پرو نمي بينه دو نفر دارن براش سرو دست ميشكنن..باز راست راست تو چشمام نگاه مي كنو...اه اه
- يا همين بهزاد..پسره...نچسب..نه اون همه حرف كه نثارم كرد....نه به اين معذرت خواهيش...
محسنيم كه كلا سوپاپ اطمينانه..
-نيما هم يه سر خر ه...كه فكر مي كنه با يه احمق هالو طرفه
نگام به در اتاق مرواريد افتاد
-حالا به اين ليلي خل و چل چطور حالي كنم ..مجنونت بيستون كه سهله ..دماوندم دور نمي زنه ...چه برسه كه برات تيشه هم بزنه
- ولي خوب محمدم حق داره .....ايدا واقعا بچه است..
لحظه اي رو به ياد ميارم كه اين دوتا بخوان بشينن سر سفره عقد ..واي واي واي ..ميشه قضيه خربزه و عسل ...
بي خيال بابا ...مگه قراره من جفتشون كنم كه دارم براشونم غصه هم مي خورم
من خيلي هنر كنم يكي براي خودم پيدا كنم
-هنرتم ديديم..چي شد؟شد نيما..
- حالا اين يارو باهام چيكار داشت؟
..گوشي رو برداشتم و به شماره اش خيره شدم...
مي خواستم اس ام اسا و تماساشو حذف كنم..
اما اين دل صاحب مرده....مگه گذاشت...
و اسمشو به اسم بهي مخي ذخيره كردم...
كارم همين بود
تمام اسما رو تو گوشيم يا مخفف مي كردم يا با نسبتي كه به طرف مي دادم ذخيره اشون مي كردم
مثل ..تاجي ترشي براي تاجيك
يا دمي ربي براي محسني ..
و كلي اسماي ديگه..حتي براي نيما گذاشته بودم..نيمچه بلو ...
ادامه دارد...............................
فصل بيست و پنجم :
صبح زود قبل از مرواريد بيدار شدم....
اينبار بر خلاف تمام دفعات قبل ...يعني بزنم به تخته ..از وسايل خود خودم استفاده كردم ..
چون اين بار بوي خطرو كاملا حس كرده بودم ....البته بعد از گم شدن حوله مرواريد...
مرواريد- چه زود بيدار شدي خبريه؟
در حال لقمه گرفتن ...
-نه .........مگه بايد خبري باشه...
مرواريد- پس چرا انقدر زود بيدار شدي ...؟
-ببين من امروز نمي تونم برسونمت خودت تنها برو
مرواريد- منا
-عزيزم ماشين بنزين نداره منم وقتشو ندارم ..اگه خواستي خودت يه جور بهش بنزين برسون ..اونوقت ببين چطوري هلاكت مي شه ..من ديگه رفتم ..تو بيمارستان مي بينمت
بيشتر وقتا همين طور بود و ماشين تو پاركينگ مي موند ..بس كه زورم مي امد بهش بنزين بزنم ..
سوار اولين اتوبوس واحد ي كه جلوم نيش ترمز زد شدم و رو اولين صندلي خالي خودمو پرت كردم
...تا برسم كلي وقت داشتم .گوشيمو در اوردم..
نه زنگي نه تماسي و نه اسي ...
دفترچه تلفنو باز كردم و بي اختيار دستم رفت سمت بهي مخي ....كمي به شماره اش خيره شدم ..
كه دوباره كودك درونم شروع كرد به فوران
- كله سحري.... بذار حالشو بگيرم ....و بي خوابش كنم
دكمه سبزو فشار دادم...
در حال گاز گرفتن زبونم .... گوشي رو به گوشم نزديك كردم
..بوق اول.. دوم... سوم.. ولي كسي بر نداشت..
نذاشتم به چهارم برسه وتماسو قطع كردم...
يهو از كارم پشيمون شدم..
و گوشي رو انداختم ته كيفم ...
- اگه يه خرده عقل تو اون مخت بود ... مي فهمي نبايد اين كارو مي كردي ....به درك به تلافي ديشبش..
چشامو بسامو و دست به سينه شدم و تيكه دادم به عقب ...تا به ايستگاه مورد نظر برسم ...
****
به بيمارستان كه رسيدم همه چي سرجاش بود...جز افكار در گير من ...صبايي هم در كار نبود ..
امروز از اون روزا بود كه تنها بودم ...يعني دوستاي صميميم نبودن ...و من بودمو چندتا از اين پرستاراي از دماغ فيل افتاده ..
...بعد از سرك كشيدن به تمام بيماراو دادن داروهاشون
به بخش برگشتمو پشت ميز نشستم ..كه گوشيم به صدا در امد...
در حال نوشتن جزئيات پرونده يه مريض بودم ...گوشي رو در اوردم و جلو ي چشمام گرفتم ... خود بهزاد بود
اب دهنمو قورت دادم..
نمي دونم چرا ترسيدم و صداي زنگو خفه كردم ...كه خودش خسته بشو و قطع كنه...
بعد از چند بار زنگ خوردن... قطع شد
- لعنتي ...حتما شماره امو از بيمارستان گرفته...
تا سرمو گرفتم پايين
يكي از پرستارا- منا
...سرمو اوردم بالا...
با لبخند:
- سلام از اين ورا ...
يكي از پرستارا - امروز تنهايي ..؟
- اره بچه ها امروز نيستن...
برگه اي رو به طرف گرفت .....
يه لطف مي كني و ببيني اين دارو ها رو داريد يا نه ..بخش ما تموم كرده ...
تو همون لحظه براي گوشيم يه اس امد ..... از طرف بهزاد بود...
"چرا مثل اين دختراي بي جنبه رفتار مي كني ...اگه كاري نداري.. چرا زنگ مي زني ؟...
اگرم كار داري ..چرا جواب تلفنو نمي دي ....."
سرم سوت كشيد ....چي مي خواستيم بكنيم.. چي شد ...
لبمو از عصبانيت گاز گرفتم
منا احمق ... همش خريت مي كني ... ...
از حرص گوشي رو گذاشتم رو ميزو رفتم پي دارو يي كه به احتمال زياد ما هم تموم كرده بوديم
از توي اتاق داد زدم
-نه ما هم تموم كرديم ..بايد بري به تاجيك بگي ...
باشه خانومي ممنون ...
دوباره يه چند دوري تو قفسه ها رو نگاه كردم ...
وقتي مطمئن شدم ما هم دارو رو نداريم... از اتاق در امدم كه ديدم محسني كنار ميز ايستاده و چشمش رو صفحه گوشيمه...
كه در حال زنگ خوردنه.
تا به گوشيم برسم ..تماس قطع شد ...و صفحه اس ام اس قبلي به جاي موند...
خيلي دير عمل كرده بودم و محسني حتما تونسته بود متن توشو بخونه...
كمي هول شدم
- امروز خانوم فرحبخش نمياد
محسني- مي دونم
-كاري داشتيد؟.
به چشام خيره شد ...اولين باري بود كه از رو مي رفتم...... سرمو گرفتم پايين و گوشي رو از جلوي چشماش برداشتم....
و بدون توجه بهش برگشتم و سرجام نشستم...
چند ثانيه اي گذشت
سرمو برگردوندم...تا ببينم رفته يا نه كه ديدم رفته ...
با ناراحتي سرمو تكوني دادم ..و گوشي رو بعد از خاموش كردن انداختم تو جيبم ....
ادامه دارد.................
فصل بيست و ششم :
به شماره تماس خيره شدم و دكمه سبزو فشار دادم..
-بله.... چرا زنگ زدي؟
نيما- منا چرا از دستم دلخوري؟.. مگه چيكارت كردم...؟
گناهم چيه كه ديگه نمي خواي منو ببيني ....جز اينكه دوست دارم ....عاشقتم....
حوصله حرفاشو نداشتم ..گوشي رو از گوشم دور كردم و چندتا خميازه بلند كشيدم دوباره به گوشم نزديك كردم
نيما- ببين من و تو دوباره مي تونيم مثل سابق باشم..... باشه...؟
با مادرمم حرف مي زنم كه ...
-نيما كاري نداري ..كلي كار دارم...
سكوت كرد...
نيما- نمي خواي حرف بزنم...؟
-نه
-نمي خوام و نمي خوامم ديگه اينجا زنگ بزني ....
نيما-.تو چرا يهو عوض شدي؟
-من عوض نشدم تو رو دير شناختم...
-لطفا هم منو فراموش كن ...اميدوارم در اشنايي هاي بعديت.. اشتباهاتي كه در رابطه با من مرتكب شدي براي اون يكي مرتكب نشي
و گوشي رو قطع كردم
-يادم باشه شماره امو عوض كنم اين خط ديگه به درد به خور نيست...
شده پيچ شمرون هر كي كه دلش مي خواد ... راه به راه دور از جون سر شو مثل گاور مي ندازه و مياد تو خط من ...
بلند شدم و مشغول پر كردن سرنگا شدم...
ببخشيد
پشتم به طرف كسي بود كه صدام كرده بود
سرنگو بردن بالا و مايع درونش تنظيم كردم
-بله
من مي خواستم
نزداشتم حرفوش بزنه...
-مريض داريد...؟
نه من...
-پس صبر كنيد ...من يكم كار دارم.. الان ميام..
ولي من
-اي بابا مي گم صبركنيد ديگه ...اگه شما كار داريد منم كار دارم ..پس صبركنيد
نفسشو با صدا داد بيرون و گفت :
بله..چشم
سرمو با ناراحتي تكون دادم..و در حال غر غر كردن به طوري كه فقط خودم صدامو مي شنيدم
-امروز كه كلي كار داريم... من بد بخت بايد تنها اين بخشو بچرخونم..كجايي تاجي ترشي كه اين همه زحمت منو ببيني
...
اخرين سرنگو گذاشتم تو سيني و چندتا دارو و سرم هم گذاشتم كنارشون ..سيني رو برداشتمش ..همين كه برگشتم طرف صدا ...
يا جده سادات ...
يعني كف كردم از اين همه خوشگلي
و با خودم "اين چه خوشمله ."
..چشام قطر 100 رو هم رد كرده بود...
چشماي مشكي ابرهاي كشيده و منظم ..صوتي سفيد با ته ريشي كه خواستني ترش كرده بود....
هنوز محو مرد رو به روم بودم كه
مرد با لبخند- حالا مي تونيد كمكم كنيد..؟
تو دلم ..تو جون بخواه من كي باشم كه بگم نه...يعني غلط بكنم كه بگم نه
فقط سرمو تكون دادم ...
برگه اي رو از جيب بغل كتش در اورد ...و به طرفم گرفت..
مرد- مثل اينكه من بايد از امروز اينجا مشغول به كار بشم..اما اصلا كسي رو پيدا نكردم ..
دكتر بخش هم نيست ...مي تونيد بگيد كه كجا مي تونم رئيس بيمارستانو پيدا كنم...؟
"اي خدا كاش يكم از اين خوشگلي رو به من داده بودي .."
مرد- خانوم
مرد- خانوم
-هان يعني بله..... شما چيزي گفتيد؟
اخم نازي كرد..
-اهان ايشون امروز بيمارستان نميان
چندتا از پرستارا از كنار ما رد شدن..اونا هم رفتن تو كف تازه وارد ..و وقتي از ما دور شدن دم گوشي شروع كردن به پچ پچ كردن...و هي بر مي گشتنو به ما نگاه مي كردن
.
يعني اسمش چي بود ....
كه يه دفعه صداي محسني تكونم داد...روپوش سبز رنگي به تن كرده بود ..معلوم بود كه تازه از سلاخي يه بنده خدايي فارغ شده
همونطور كه سرش پايين بود و به پرونده نگاه مي كرد مشغول حرف زدن با من شد
محسني- اين مريضو الان ميارن..بايد هر نيم ساعت يكبار وضعيتش چك بشه ...
..و بعد از امضاي پايين پرونده..به طرف من گرفت...
دستامو با سستي بردم بالا و به زور از دستش گرفتم ...
محسني نگاهي به منو تازه وارد كرد ...
تازه وارد- شما تو اين بخش كار مي كنيد...؟
محسني - بله شما؟
من قراره از امروز همكارتون بشم و دستشو به سمت محسني دراز كرد...
تقريبا هم قد بودن ...به برخوردشون خيره شدم...
محسني اروم دستشو برد طرفش
محسني- خوشوقتم خبر نداشتم كه قراره يه پزشك جديد تو بخش داشته باشيم
تازه وارد- بله ...من به عنوان جراح عمومي به اين بخش امدم
محسني پوزخندي زد : .چه جالب
مثل اينكه كه رقيب پيدا كردم...
تازه وارد- خواهش مي كنم اين چه حرفيه ...ما در برابر شما بايد شاگردي كنيم
و با لبخندي: ..فرزاد جلالي هستم ...
ادامه دارد.............
محسني دستشو بيشتر فشار داد..:
منم محسني هستم ....پس چرا اينجا؟
فرزاد- مي خواستم برم پيش رئيس بيمارستان و
بعد با اشاره به من
فرزاد- ولي گفتن امروز نيستن
محسني با تعجب به من خيره شد..:
نيستن ؟
تازه فهميدم از مستي ديدار فرزاد ... تو هوا يه چيزي پروندم ...
خواستم جوابمو درست كنم كه ....
محسني - احتمالا حواسشون نبوده و امروزو با يه روز ديگه اشتباه گرفتن ...
بفرماييد راهنماييتون مي كنم ..منم بايد الان برم اون بخش ..
فرزاد با لبخند مكش مرگ ما به راه افتاد و چند قدم جلوتر از محسني به انتظارش وايستاد ...
محسني سرشو بهم نزديك كرد
محسني- كاش مي فهميدم ...سر كار..اون مخت كجاها مي گرده ..خدا رحم كنه به مريضايي كه قراره ازشون مراقبت كني
..و به طرف فرزاد راه افتاد ...
لبامو گاز گرفتم
-مردك نفهم... اصلا به تو چه ..اينم عين طالبي هي قل مي خوره وسط حرف زدناي مردم ...
با ناراحتي سيني رو برداشتم و رفتم سراغ مريضا...
****
تازه فائزه امده بود...و من در حال وارد كردن داروها تو ليست بودم ....
فائزه- منا شنيدي
-چي رو؟
فائزه- فرود يكي از فرشته هاي خدا روي زمين ...اونم تو اين بيمارستان
ابروهامو انداختم بالا
-از قضا.. اسم فرشته اشم ..فرازد جلالي نيست؟
فائزه- اي جان زدي تو خال... چه جيگريه ...ادم مي خواد اون لپا رو تا مي تونه بكشه..
-خجالت بكش اين چه طرز حرف زدنه
فائزه - چي شد؟.... يهو با كمالات شدي... تا ديروز اگه بود مي خواستي لپاشو گاز بگيري ...
-بسه ديگه فائزه ....چقدر چرتو پرت ..مي گي
فائزه- بله بله چت شد..دوباره تاجيك بهت حال داده ..كه افعي شدي و نيش مي زني ...
به طرف قفسه داروها رفتم.. امد پشت سرم وايستاد...
فائزه- نكنه تو هم عاشقش شدي ...؟
با ناراحتي با دستم هلش دادم به عقب
-اه ولم كن ...حرف ديگه اي نداري كه بزني ...همش بايد از اين خزعبلات بگي
فائزه- بله ؟ بله ؟
شنيدن صداشم بي طاقتم مي كرد.. چه برسه به جر و بحث كردن باهاش
با ناراحتي خارج شدم و به طرف انتهاي سالن راه افتادم ....
نمي دونم چرا حرفاي محسني هميشه رو اعصابم بودو و با شنيدن حرفاش روزم خراب مي شد
...در حال رد شدن از كنار اتاقش بودم كه ديدم رو صندليش نشسته ..
در حالي كه صندليشو به طرف پنجره چرخونده بود و يه دستشم رو ميز گذاشته بود و به منظره بيرون نگاه مي كرد
متوجه من نبود..تو جام وايستادم و بهش خيره شدم...چشماشو از پنجره گرفت و سرشو چرخوند به طرف ميز
...و با انگشت اشاره دستي كه روز ميز قرار داشت ....شروع كرد به حركت دادن خودكار رو ميزش ...
كه يه دفعه خودكار افتاد پايين ...نفسشو با ناراحتي داد بيرون و از جاش بلند شد و رفت طرف خودكار .
.خم شد خودكارو برداره ..كه نگاش به من افتاد... كه دستامو كرده بودم تو جيب روپوشم و بهش نگاه مي كردم...
هول شدم و دست پاچه دستامو از رو پوشم در اوردم ...
زودي به مقنعه ام دست كشيدم...و از ترس و ناخواسته كمي تو جام جلو و عقب رفتم و يه دفعه بهش خيره شدمو گفتم سلام ....
معلوم بود از حركتم خنده اش گرفته..هنوز بهم خيره بود ...
كه من با اون صورتي كه قرمزي رو هم رد كرده بودو حالا شده بود يه تنور داغ ..... دوباره برگشتم پيش فائزه
نمي دوم چرا از اينكه مچ منو موقع ديد زدنش گرفته بود ..دگرگون شده بودم و همش مي خواستم از بيمارستان جيم بشم
اخه دختره نفهم ...مگه بيكاري كه مردمو ديد مي زني كه اينطوري مچتو بگيرن ..الان با خودش چه فكرا كه نمي كنه .....
با خودم در حال كلنجار رفتن بودم كه
فائزه - خانوم مودب اگه به تريپ قبات بر نمي خورده ...بيا و اين پروند ها رو سرو سامون بده ..منم با اجازه اتون برم به داد مريضا برسم
بلند شدم و به طرف پروندها رفتم ....حرف صبح محسني و گرفتن مچم توسطش ..اعصبمو بهم ريخته بود .....
پرونده رو برداشتم كه از دستم افتاد...
چند تا فحش نثار هر كي كه تو ذهنم رژه مي رفت فرستادم و نشستم كه پرونده رو بردارم ...
كه همزمان دستي براي برداشتن پرونده امد جلو ..زود سرمو اوردم بالا ...
بي اراده خنده به لبام امد...
لبخندي زد
فرزاد - ممنون بابت راهنمايي صبحوتون؟
با تعجب
-صبحم ؟
يه دفعه يادم امد و قرمز شدم.
- اخ .ببخشيد اصلا حواسم نبود ...نه اينكه كلي كار رو سرم ريخته بود ....اين بود كه....
فرزاد با لبخندي ديگه - مهم نيست ..
شما؟.... خانوم ؟
خواستم بگم صالحي
كه خودش زودتر اسممو از روي كارت خوند
فرزاد- منا صالحي .
با لبخند سرمو تكون دادم..
فرزاد- اين منا يعني اميد و ارزو ..........درسته؟
-بله همين طوره
فرزاد- پس بايد خيلي اميد و ارزو داشته باشيد
همزمان بلند شديم ...
با خنده با نمكي ..
-نه اونقدر ...
فرزاد- منم كه
-بله اقاي دكتر فرزاد جلالي ..
فرزاد- حافظه خوبي داريد...
-نه نيازي به حافظه نيست ...
قبل از شما فقط دكتر محسني جراح عمومي بودن ...با ورود شما... شديد دوتا.. پس به ياد موندن اسمتون زياد كار سختي نيست ...
فرزاد- خيلي وقته اينجا هستيد .
.نه من مشغول گذروندن طرحم هستم ...حدود يكسال و خرده اي ميشه
فرزاد با خنده- اين مدت كميه ؟
ادامه دارد...............
roman آسانسور (12)
roman آسانسور (12)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۱۰:۴۳ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)
مطالب رندوم